پرش به محتوای اصلی
متن ها
حالت خواندن تنظیمات روی همین مرورگر ذخیره می‌شود

غزلیات صائب تبریزی / غزل های شاهکار از صائب تبریزی

منتشر شده: 2025/01/11 به‌روزرسانی: 2026/07/03 موضوع: شعر
۰ متن آماده استفاده
موضوع‌های مرتبط: شعر
متن‌ها را می‌توانی جداگانه از روی هر کارت کپی یا ذخیره کنی، یا با دکمه بالا همه کارت‌های متن این صفحه را یک‌جا برداری.
غزلیات صائب تبریزی / غزل های شاهکار از صائب تبریزی

غزلیات صائب تبریزی را برای شما دوستان قرار داده‌ایم. صائب تبریزی از بزرگ‌ترین شاعران سبک هندی و از مهم‌ترین چهره‌های شعر فارسی است؛ شاعری که غزل‌های او سرشار از مضمون‌آفرینی، نکته‌سنجی، تصویرهای تازه، نگاه عرفانی و بیت‌های ماندگار است.

نسخه کامل غزلیات صائب بسیار طولانی و سنگین بود؛ بنابراین در این نسخه، به‌جای قرار دادن همه دیوان، یک گلچین خواندنی و سبک‌تر در حدود ده هزار کلمه آماده شده است. این گلچین از بخش‌های مختلف دیوان انتخاب شده تا هم حال‌وهوای عاشقانه و عرفانی صائب دیده شود و هم بیت‌های حکمی و مضمون‌پرداز او.

گلچین غزل‌های آغازین صائب تبریزی

در این بخش چند غزل منتخب از بخش‌های آغازین دیوان صائب تبریزی آمده است.

1. غزل شماره 1 صائب تبریزی: اگر نه مد بسم الله بودی تاج عنوان ها

متن آماده کپی
اگر نه مد بسم الله بودی تاج عنوان ها

نگشتی تا قیامت نوخط شیرازه، دیوان ها

نه تنها کعبه صحرایی است، دارد کعبه دل هم

به گرد خویشتن از وسعت مشرب بیابان ها

به فکر نیستی هرگز نمی افتند مغروران

اگر چه صورت مقراض لا دارد گریبان ها

سر شوریده ای آورده ام از وادی مجنون

تهی سازید از سنگ ملامت جیب و دامان ها

حیات جاودان خواهی به صحرای قناعت رو

که دارد یاد هر موری در آن وادی سلیمان ها

گلستان سخن را تازه رو دارد لب خشکم

که جز می رساند در سفال خشک، ریحان ها؟

نمی بینی ز استغنا به زیر پا، نمی دانی

که آخر می شود خار سر دیوار، مژگان ها

کدامین نعمت الوان بود در خاک غیر از خون؟

ز خجلت بر نمی دارد فلک سرپوش این خوان ها

چنان از فکر صائب شور افتاده است در عالم

که مرغان این سخن دارند با هم در گلستان ها
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

2. غزل شماره 36 صائب تبریزی: چشم می پوشی ازان رخسار جان پرور چرا؟

متن آماده کپی
چشم می پوشی ازان رخسار جان پرور چرا؟

می کنی آیینه را پنهان ز روشنگر چرا

غیرتی کن چون گهر جیب صدف را چاک کن

می خوری سیلی درین دریای بی لنگر چرا

خرده جان می جهد از سنگ بیرون چون شرار

می زنی چندین گره بر روی یکدیگر چرا

صیقلی کن سینه خود را به آه آتشین

می کنی دریوزه نور از مه و اختر چرا

پاره کن زنار جوهر از میان خویشتن

خون مردم می خوری ای تیغ بدگوهر چرا

نیست جای پر فشانی چار دیوار قفس

مانده ای در تنگنای طارم اخضر چرا

بر سپند شوخ، مجمر تنگنای دوزخ است

بر نمی آیی چو بوی عود ازین مجمر چرا

می توانی شد چراغ خلوت روحانیان

می کنی ضبط نفس در زیر خاکستر چرا

آفتاب دولت بیدار بر بالین توست

می شوی با خواب ای بی درد همبستر چرا

نیستی صائب حریف تلخی ایام هجر

جان نمی سازی نثار صحبت شکر چرا؟
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

3. غزل شماره 276 صائب تبریزی: از تحمل خصم را هموار می سازیم ما

متن آماده کپی
از تحمل خصم را هموار می سازیم ما

خار بی گل را گل بی خار می سازیم ما

نیست چون آیینه در پیشانی ما چین منع

زشت و زیبا را به خود هموار می سازیم ما

از گرانجانان گرانی می برد فریاد ما

کوه را کبک سبکرفتار می سازیم ما

در زمین گیران کند وجد و سماع ما اثر

نقطه را سرگشته چون پرگار می سازیم ما

پیش ما، چون ابر نیسان، هر که لب وا می کند

چون صدف پر گوهر شهوار می سازیم ما

عارفان دشوارها را بر خود آسان می کنند

کارهای سهل را دشوار می سازیم ما

در به روی شوق ما بستن ندارد حاصلی

از توجه رخنه در دیوار می سازیم ما

خواب ناز گل گرانسنگ است، ورنه از فغان

سبزه خوابیده را بیدار می سازیم ما

رشته ها همتاب چون شد، زود می گردد یکی

از پریشانی به زلف یار می سازیم ما

دامن ما سبز می سازد به اندک فرصتی

هر قدر آیینه بی زنگار می سازیم ما

گر مسلمانیم در ظاهر، به باطن کافریم

رشته تسبیح را زنار می سازیم ما

ما به بوی پیرهن چون ساکن بین الحزن

چشم خود از گریه چون دستار می سازیم ما

زیر تیغ از بس به رغبت جانفشانی می کنیم

خضر را از زندگی بیزار می سازیم ما

می زند همسایه معشوق هم ناخن به دل

گر نسازد گل به ما، با خار می سازیم ما

نیست در افسردگان صائب اثر گفتار را

ورنه خون مرده را بیدار می سازیم ما
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

4. غزل شماره 277 صائب تبریزی: اشک پیش مردم فرزانه می ریزیم ما

متن آماده کپی
اشک پیش مردم فرزانه می ریزیم ما

در زمین شور دایم دانه می ریزیم ما

از کمین گریه ما ای فلک غافل مشو

بی خبر چون سیل در ویرانه می ریزیم ما

قطره گوهر می شود چون واصل دریا شود

آبروی خویش در میخانه می ریزیم ما

بر سر آب روان زندگانی چون حباب

ساده لوحی بین که رنگ خانه می ریزیم ما

نیست در طینت جدایی عاشق و معشوق را

شمع از خاکستر پروانه می ریزیم ما

مرد سیلاب گرانسنگ حوادث نیستیم

رخت هستی را برون زین خانه می ریزیم ما

خاطری معمور کردن، از دو عالم خوشترست

گنج را در دامن ویرانه می ریزیم ما!

تا مگر مرغ همایونی شکار ما شود

پیش هر مرغی که باشد دانه می ریزیم ما

پیش ازان دم کز نصیحت عیش ما سازند تلخ

زهر خود بر مردم فرزانه می ریزیم ما

یا در آن زلف پریشان جای خود وا می کنیم

یا به خاک ره ز دست شانه می ریزیم ما

دیگران ز افسانه می ریزند صائب رنگ خواب

سرمه بیداری از افسانه می ریزیم ما
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

5. غزل شماره 278 صائب تبریزی: خار در پیراهن فرزانه می ریزیم ما

متن آماده کپی
خار در پیراهن فرزانه می ریزیم ما

گل به دامن بر سر دیوانه می ریزیم ما

قطره گوهر می شود در دامن بحر کرم

آبروی خویش در میخانه می ریزیم ما

در خطرگاه جهان فکر اقامت می کنیم

در گذار سیل، رنگ خانه می ریزیم ما

در دل ما شکوه خونین نمی گردد گره

هر چه در شیشه است، در پیمانه می ریزیم ما

در بساط ما چو ابر نوبهاران بخل نیست

هر چه می آید به کف، رندانه می ریزیم ما

انتظار قتل نامردی است در آیین عشق

خون خود چون کوهکن مردانه می ریزیم ما

درد خود را می کنیم اظهار پیش عاقلان

در زمین شور دایم دانه می ریزیم ما

هر چه نتوانیم با خود برد ازین عبرت سرا

هست تا فرصت، برون از خانه می ریزیم ما

بس که سختی دیده ایم از زندگانی چون شرار

خرده جان را سبکروحانه می ریزیم ما

تلخکام از نخل بارآور گذشتن مشکل است

سنگ چون اطفال بر دیوانه می ریزیم ما

خوشه امید ما خواهد به گردون سر کشید

در زمین خاکساری دانه می ریزیم ما

همت ما را نظر بر کاسه دریوزه نیست

بحر جای قطره در پیمانه می ریزیم ما

در حریم زلف اگر نگشاید از ما هیچ کار

آبی از مژگان به دست شانه می ریزیم ما

می شود معشوق عاشق چون کند قالب تهی

شمع از خاکستر پروانه می ریزیم ما

ریزش ما را نظر صائب به استحقاق نیست

پیش هر مرغی که باشد دانه می ریزیم ما
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

6. غزل شماره 279 صائب تبریزی: گر به ظاهر چون لب پیمانه خاموشیم ما

متن آماده کپی
گر به ظاهر چون لب پیمانه خاموشیم ما

از ته دل چون خم سربسته در جوشیم ما

گر در آن محراب ابرو نیست ما را راه حرف

از دعاگویان آن صبح بناگوشیم ما

از نسیمی می شود بنیاد ما زیر و زبر

بحر هستی را حباب خانه بر دوشیم ما

رزق ما از شهد چون زنبور غیر از نیش نیست

ورنه این میخانه را صهبای سرجوشیم ما

از دل روشن رگ خواب جهان در دست ماست

گر به ظاهر همچو چشم یار مدهوشیم ما

نعل وارونی بود خمیازه آغوش ما

ورنه همچون موج با دریا هم آغوشیم ما

گر چه فانوس خیالیم این زمان صائب ز فکر

چشم تا بر هم زنی، خواب فراموشیم ما
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

7. غزل شماره 280 صائب تبریزی: چشم مست یار شد مخمور و مدهوشیم ما

متن آماده کپی
چشم مست یار شد مخمور و مدهوشیم ما

باده از جوش نشاط افتاد و در جوشیم ما

ناله ما حلقه در گوش اجابت می کشد

کز سحرخیزان آن صبح بناگوشیم ما

قطره اشکیم با آوارگی هم کاروان

در کنار چشم از خاطر فراموشیم ما

فتنه صد انجمن، آشوب صد هنگامه ایم

گر به ظاهر چون شراب کهنه خاموشیم ما

بی تأمل چون عرق بر روی خوبان می دویم

چون کمند زلف، گستاخ برو دوشیم ما

پیکر ما می کند شمشیر را دندانه دار

در لباس از جوهر ذاتی زره پوشیم ما

کار روغن می کند بر آتش ما آب تیغ

خون منصوریم، دایم بر سر جوشیم ما

خرقه درویشی ما چون زره زیر قباست

پیش چشم خلق ظاهربین قباپوشیم ما

نامه پیچیده را چون آب خواندن حق ماست

کز سخن فهمان آن لبهای خاموشیم ما

از شراب ما رگ خامی است صائب موج زن

گر چه عمری شد درین میخانه در جوشیم ما
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

8. غزل شماره 281 صائب تبریزی: جان به لب داریم و همچون صبح خندانیم ما

متن آماده کپی
جان به لب داریم و همچون صبح خندانیم ما

دست و تیغ عشق را زخم نمایانیم ما

می توان از شمع ما گل چید در صحرای قدس

زیر گردون چون چراغ زیر دامانیم ما

بر بساط بوریا سیر دو عالم می کنیم

با وجود نی سواری برق جولانیم ما

حاصل ما نیست غیر از خارخار جستجو

گردباد دامن صحرای امکانیم ما

از سیاهی داغ ما هرگز نمی آید برون

در سواد آفرینش آب حیوانیم ما

پشت چون آیینه بر دیوار حیرت داده ایم

واله خار و گل این باغ و بستانیم ما

وحشی دارالامان گوشه تنهایی ایم

دشت دشت از سایه مردم گریزانیم ما

دولت بیدار، گرد جلوه شبرنگ ماست

از صفای سینه صبح پاکدامانیم ما

گر چه در ظاهر لباس ماست از زنگار غم

از طرب چون پسته زیر پوست خندانیم ما

از شبیخون خمار صبحدم آسوده ایم

مستی دنباله دار چشم خوبانیم ما

عالمی بی زخم خار از بوی ما آسوده اند

در سفال عالم خاکی چو ریحانیم ما

خرقه از ما می ستاند نافه مشکین نفس

از هواداران آن زلف پریشانیم ما

چشم ما چون زاهدان بر میوه فردوس نیست

تشنه بویی ازان سیب زنخدانیم ما

مشرق خورشید و مه را گل به روزن می زنیم

از نظربازان آن چاک گریبانیم ما

گر چه در نظم جهان کاری نمی آید ز ما

از حدیث راست، سرو این خیابانیم ما

زنده از ما می شود نام بزرگان جهان

این ریاض بی بقا را آب حیوانیم ما

هر که با ما می کند نیکی، نمی پاشد ز هم

رشته شیرازه اوراق احسانیم ما

روزی ما را ز خوان سیر چشمی داده اند

بی نیاز از ناز نعمت های الوانیم ما

صاحب نامند از ما عالم و ما تیره روز

چون نگین در حلقه گردون گردانیم ما

حلقه چشم غزالان حلقه زنجیر ماست

دایم از راه نظر دربند و زندانیم ما

گر چراغ بزم عالم نیست صائب کلک ما

چون ز بخت تیره دایم در شبستانیم ما؟
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

9. غزل شماره 282 صائب تبریزی: بی کسی را کعبه مقصود می دانیم ما

متن آماده کپی
بی کسی را کعبه مقصود می دانیم ما

خضر را شمشیر زهرآلود می دانیم ما

هستی مطلق بود از خودنمایی بی نیاز

هر چه آید در نظر نابود می دانیم ما

نیست ما را وحشتی از برگریزان حواس

این زیان ها را سراسر سود می دانیم ما

بار منت برنمی تابد دل آزادگان

ترک احسان را ز مردم جو می دانیم ما

آفتاب و ماه را با آن ضیا و روشنی

دیده های شیر خشم آلود می دانیم ما

حق به دست ماست گر چشم از جهان پوشیده ایم

آسمان را خانه پردود می دانیم ما

شورش محمود، عالم را اگر بر هم زند

از ایاز عاقبت محمود می دانیم ما

با دل بی آرزوی خویش می بازیم عشق

رتبه این آتش بی دود می دانیم ما

برنمی دارد رعونت خاطر آزادگان

سرو را شمشیر زهرآلود می دانیم ما

حلقه در از درون خانه باشد بی خبر

دیده های باز را مسدود می دانیم ما

دعوی هستی درین میدان دلیل نیستی است

هر که فانی می شود موجود می دانیم ما

در شبستان رضا تیغ زبان شکوه نیست

شمع ناحق کشته را خشنود می دانیم ما

در دل هر کس که صائب آه دردآلود نیست

بی تکلف، مجمر بی عود می دانیم ما
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

10. غزل شماره 333 صائب تبریزی: چه می آری به گردش هر نفس آن چشم شهلا را؟

متن آماده کپی
چه می آری به گردش هر نفس آن چشم شهلا را؟

محرک نیست حاجت، گرد سر گردیدن ما را

توان کردن به اندک روزگاری سنگ را آدم

لب شیرین و روی گرم باید کارفرما را

حساب سال و ماه از دشت پیمایان چه می پرسی؟

چه داند سیل بی پروا، شمار ریگ صحرا را؟

دل عاشق ز گلگشت چمن آزرده تر گردد

که هر شاخ گلی دامی است مرغ رشته بر پا را

نمی ارزد به یک چین جبین صد دامن گوهر

نمی بیند مگر غواص، روی تلخ دریا را؟

ز شوق بیستون آیینه را بر سنگ زد شیرین

خوشا کاری که بر آتش نشاند کارفرما را

نه فرهادم که بتوان بر گرفتن چشم از کارم

شرار تیشه من گرم سازد کارفرما را

کشید از دامن معشوق دست از بیم رسوایی

همین تقصیر بس تا دامن محشر زلیخا را

کنار صفحه را چون شکرستان می کند صائب

زبان بازی به طوطی می رسد کلک شکرخارا
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

11. غزل شماره 445 صائب تبریزی: نه هر چشمی سزاوارست رخسار معانی را

متن آماده کپی
نه هر چشمی سزاوارست رخسار معانی را

که شبنم دیده شورست گلزار معانی را

ز چشم شور، آب خضر خون مرده می گردد

مکن بی پرده چون گل جام سرشار معانی را

ندارد بهره ای از حسن معنی چشم صورت بین

به هر آیینه منمایید دیدار معانی را

خطر از سبزه بیگانه بیش از زهر می باشد

جمال آشنارویان گلزار معانی را

دلیل جوهر مردی است پاس اهل بیت خود

ز نامحرم نگه دارید ابکار معانی را

لبی خامش تر از گوش صدف آماده می باید

طلبکار وصال در شهسوار معانی را

حباب از عهده تسخیر دریا برنمی آید

مسخر چون کند الفاظ، اسرار معانی را؟

ز آب خضر می شد سیر اگر می دید اسکندر

ز زیر پرده الفاظ، رخسار معانی را

به یوسف چون رسد جویای یوسف می شود ساکن

وصال افزون کند شوق طلبکار معانی را

نیارد در نظر صائب جمال ماه کنعان را

نظربازی که یک ره دید رخسار معانی را
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

12. غزل شماره 511 صائب تبریزی: عشق سازد ز هوس پاک دل آدم را

متن آماده کپی
عشق سازد ز هوس پاک دل آدم را

دزد چون شحنه شود امن کند عالم را

آب جان را چو گهر در گره تن مگذار

چون گل و لاله به خورشید رسان شبنم را

در وصالیم و همان خون جگر می نوشیم

تلخی از دل نبرد قرب حرم زمزم را

عالم از جای به تعظیم کلامش خیزد

هر که چون صبح برآرد به تأمل دم را

رم آهوی حرم پای گرانخواب شود

چون به دوش افکنی آن زلف خم اندر خم را

قفس شیر نگشته است نیستان هرگز

عشق آن نیست که بر هم نزند عالم را

شور و غوغا نبود در سفر اهل نظر

نیست آواز درا قافله شبنم را

زینت مردم آزاده بود بی برگی

محضر جود بود دست تهی حاتم را

چه خبر از دل آواره ما خواهد داشت؟

مست نازی که ندارد خبر عالم را

صائب از شعله آه تو، که روشن بادا!

می توان خواند شب تار خط درهم را
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

13. غزل شماره 691 صائب تبریزی: در جوش گل شراب ننوشد کسی چرا؟

متن آماده کپی
در جوش گل شراب ننوشد کسی چرا؟

با رحمت خدای نجوشد کسی چرا؟

تا ابر نوبهار پریشان نگشته است

چون رعد هر نفس نخروشد کسی چرا؟

در موسم بهار، می لاله رنگ را

چون لاله کاسه کاسه ننوشد کسی چرا؟

گرم است تا ز آتش گل سینه بهار

از سنگ همچو چشمه نجوشد کسی چرا؟

چون دامن وصال به کوشش گرفته اند

چندان که ممکن است نکوشد کسی چرا؟

این شیشه ها چو ابر تنک بی طراوتند

در پای خم شراب ننوشد کسی چرا؟

دریا ز موج دست ستم چون برآورد

پیراهن حباب نپوشد کسی چرا؟

چون خوردنی است کاسه زهری که قسمت است

با جبهه گشاده ننوشد کسی چرا؟

یاقوت یافت در جگر سنگ آب و رنگ

دیگر برای رزق بکوشد کسی چرا؟

غافل مشو ز حق به امید قبول خلق

یوسف به سیم قلب فروشد کسی چرا؟

صائب به شکر سینه گرمی که داده اند

چون گل به خار، گرم نجوشد کسی چرا؟
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

14. غزل شماره 695 صائب تبریزی: خط تلخ ساخت آن دهن همچو قند را

متن آماده کپی
خط تلخ ساخت آن دهن همچو قند را

این مور برد چاشنی نوشخند را

زنگار می برد برش از تیغ آبدار

خط می کند رحیم نگاه کشند را

ریزد ز دیده اش گهر سفته بر زمین

هر کس که دید آن مژه های بلند را

خونهای خفته، دیده بیدار فتنه است

جولان مده به خاک شهیدان سمند را

خواهد به ناله ای دل ما را نواختن

آن کس که ساخت مطرب آتش سپند را

کام محیط را نکند تلخ، آب شور

تأثیر نیست در دل عشاق پند را

دارد زمین سوخته خط مسلمی

پروای داغ نیست دل دردمند را

دریا بغل گشاده به ساحل نهاد روی

دیگر کدام سیل گسسته است بند را؟

ظالم به ظلم خویش گرفتار می شود

از پیچ و تاب نیست رهایی کمند را

آسوده است نفس سلیم از گزند دهر

بیم از سگ شبان نبود گوسفند را

مردان ز راه درد به درمان رسیده اند

صائب عزیزدار دل دردمند را
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

15. غزل شماره 807 صائب تبریزی: تا سوخت به داغ تو محبت جگرم را

متن آماده کپی
تا سوخت به داغ تو محبت جگرم را

گلهای چمن آینه کردند پرم را

از موج حلاوت دل مرغان چمن سوخت

هر چند فشاندند به خامی ثمرم را

آن در یتیمم که درین قلزم خونخوار

از موج خطر شانه بود موی سرم را

بوی جگر سوخته زد خیمه به صحرا

تا شوق برون داد ز خارا شررم را

دلبستگیی با لب پرخنده ندارم

ترسم نگذارند به من چشم ترم را

بسیار به تنگم ز پریشانی پرواز

کو دام که شیرازه کند بال و پرم را؟

بر خاطر موج است گران، دیدن ساحل

یارب تو نگه دار ز منزل سفرم را!

افسوس که در دامن این لاله ستان نیست

داغی که خبردار نماید جگرم را

دیدند به دوشم نمد فقر گران نیست

از بال هما اره کشیدند سرم را

چون لاله درین باغ ندانم به چه تقصیر

بر داغ نهادند بنای جگرم را

صائب نشود خشک به خورشید قیامت

بر خاک نویسند اگر شعر ترم را
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

16. غزل شماره 1005 صائب تبریزی: مزد دست و تیغ قاتل چشم قربانی بس است

متن آماده کپی
مزد دست و تیغ قاتل چشم قربانی بس است

عذرخواه نقش از نقاش حیرانی بس است

غوطه زن در بحر و فارغ شو ز گیر و دار موج

چون حباب شوخ چشم این کاسه گردانی بس است

اینقدر تمهید بهر دفع ما در کار نیست

خط راه اهل غیرت چین پیشانی بس است

خاکساران ایمنند از ترکتاز حادثات

پشتبان کلبه ما گرد ویرانی بس است

چشم پرسش از تو بی پروا ندارد هیچ کس

حال بیماران خود را این که می دانی بس است

بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عفو

ای عزیزان، جرم یوسف پاکدامانی بس است

نیست ارباب نظر را جرم در اظهار عشق

باعث رسوایی آیینه حیرانی بس است

آفتاب زندگانی روی در زردی گذاشت

مشت آبی زن به روی خود، گرانجانی بس است

پاکدامانان حریف خار تهمت نیستند

شرم دار از غنچه ای بلبل، نواخوانی بس است

چند صائب می کنی اندیشه از روز جزا؟

عذرخواه مجرمان اشک پشیمانی بس است
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

17. غزل شماره 1120 صائب تبریزی: در بهاران بزم عیش میکشان آماده است

متن آماده کپی
در بهاران بزم عیش میکشان آماده است

جوش گل هم شاهد و هم مطرب و هم باده است

می زند موج قیامت گلشن از الوان حسن

هم لب جو نوخط و هم روی گلها ساده است

گل ز مستی بوسه بر منقار بلبل می زند

سرو در آغوش طوق قمریان افتاده است

هر طرف گوش افکنی آواز بلبل می رسد

رو به هر جانب کنی رخسار گل آماده است

هیچ خار تنگدستی بی برات عیش نیست

از شکوفه دفتر احسان چمن بگشاده است

غنچه را مینا ز زور باده بر سنگ آمده است

از سیه مستی ز دست لاله جام افتاده است

قمریان را گر چه طوق بندگی بر گردن است

سرو با آزادگی چون بندگان افتاده است

غنچه چون عیسی به گفتار آماده است از مهد شاخ

گل چو مریم مهر خاموشی به لب بنهاده است

صائب از گلشن مرو بیرون که در فصل بهار

هر چه می خواهی ز اسباب نشاط آماده است
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

18. غزل شماره 1182 صائب تبریزی: شمع را بالین پر، بال و پر پروانه است

متن آماده کپی
شمع را بالین پر، بال و پر پروانه است

بستر آسودگی خاکستر پروانه است

از سپرداری است عاجز گر چه دست رعشه دار

شمع را دست حمایت شهپر پروانه است

گرم برخور با هواداران که حسن شمع را

نیل چشم زخم از خاکستر پروانه است

این ز آتش می گریزد وان بر آتش می زند

شیر با آن زهره داغ جوهر پروانه است

می کند خورشید تابان ذره را اکسیر عشق

گریه شمع از فروغ منظر پروانه است

نیست فکر عاشق سرگشته آن بی باک را

ورنه شمع از هر شراری رهبر پروانه است

پایه عشق گرانقدرست بالاتر ز حسن

شمع با آن سرکشی زیر پر پروانه است

نیست از سو محبت بلبلان را بهره ای

این شراب آتشین در ساغر پروانه است

نیست پروا عاشقان را از نگاه تلخ یار

دود خشک شمع، ریحان تر پروانه است

حسن، فیض آب خضر از عشق صائب می برد

بخت سبز شمع از چشم تر پروانه است
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

19. غزل شماره 1342 صائب تبریزی: تا دل آزاده برگ عیش در دامن نداشت

متن آماده کپی
تا دل آزاده برگ عیش در دامن نداشت

رعشه باد خزان، دستی بر این گلشن نداشت

خار صحرا زیر پایش بستر سنجاب بود

در بساط خویش تا مجنون ما سوزن نداشت

در غریبی از لباس سلطنت شد کامیاب

در وطن هر کس چو ماه مصر پیراهن نداشت

خاکساری ها به فریاد غبار ما رسید

ورنه دست کوته ما بخت آن دامن نداشت

می دهد کیفیت می، جلوه خون حلال

از سر خاک شهیدان سر گران رفتن نداشت

حسن بیباک تو مغرورست، ورنه هیچگاه

پرتو خورشید ننگ از دیده روزن نداشت

روح را داغ عزیزان نعل در آتش نهاد

ورنه تا صد سال آهنگ سفر از تن نداشت

روح را داغ عزیزان نعل در آتش نهاد

ورنه تا صد سال آهنگ سفر از تن نداشت

بود بی می مست دل دایم درون سینه ام

گوهر شب تاب هرگز حاجت روغن نداشت

چهره عیب نهان خویش را صائب ندید

هر که از زانوی خود آیینه روشن نداشت
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

مطلب مشابه: تک بیتی‌های صائب تبریزی ( 90 شعر کوتاه تک بیتی عاشقانه صائب)

غزل‌های شاهکار صائب تبریزی

گلچین غزل‌های عاشقانه و عرفانی صائب

در این بخش، غزل‌هایی با حال‌وهوای عاشقانه، عرفانی، اخلاقی و مضمون‌آفرینی‌های سبک هندی قرار گرفته است.

20. غزل شماره 1635 صائب تبریزی: خم چو گردد قد افراخته می باید رفت

متن آماده کپی
خم چو گردد قد افراخته می باید رفت

پل بر این آب چو شد ساخته می باید رفت

راه باریک عدم راه گرانباران نیست

هر چه داری همه انداخته می باید رفت

آنچه در کار بود ساختنش خودسازی ا ست

گو مشو کار جهان ساخته، می باید رفت

سنگ راه است غم قافله و فکر رفیق

فرد و تنها همه جا تاخته می باید رفت

به نفس طی نشود دامن صحرای عدم

این ره دور، نفس باخته می باید رفت

تا مگر شاهد مقصود مصور گردد

دل چون آینه پرداخته می باید رفت

سپر راهرو از راهزنان عریانی است

تیغ جان را ز نیام آخته می باید رفت

این ره پر خس و خاشاک شود پاک به آه

علم آه برافراخته می باید رفت

من گرفتم که قمار از همه عالم بردی

دست آخر همه را باخته می باید رفت

این سفر همچو سفرهای دگر صائب نیست

بار هستی ز خود انداخته می باید رفت
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

21. غزل شماره 1728 صائب تبریزی: حریم میکده پر جوش از خروش من است

متن آماده کپی
حریم میکده پر جوش از خروش من است

شراب تلخ گوارا ز نوش نوش من است

شراب من چه عجب خشت اگر ز خم برداشت

که سقف میکده ها را خطر ز جوش من است

مشو ز بلبل آتش نوای من غافل

که جوش خون گل و لاله از خروش من است

به خون چو لاله کشد صد هزار پرده گوش

ترانه ای که نهان در لب خموش من است

به آه سرد بود زندگی مرا چون صبح

اگر به خواب روم این علم به دوش من است

ازان گلی که ازین باغ بیخبر چیدم

هنوز نوحه مرغ چمن به گوش من است

ز گوشه گیری خال لب تو معلوم است

که آن بلای سیه در کمین هوش من است

هزار ناله بی پرده در جگر دارم

ترحم است بر آن کس که پرده پوش من است

اگر چه هست گران، ظرفهای پر صائب

سبو ز می چو تهی شد گران به دوش من است
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

22. غزل شماره 1765 صائب تبریزی: به نوخطان نگرستن دلیل دیده وری است

متن آماده کپی
به نوخطان نگرستن دلیل دیده وری است

که حسن چهره بدیهی و حسن خط نظری است

خموش باش که آن کوه و ناز و تمکین را

خروش هر دو جهان خنده های کبک دری است

ز خاکبازی اطفال می توان دریافت

که عیش روی زمین در مقام بیخبری است

مخور فریب عمارت درین خراب آباد

که فرش خانه خرابان همیشه بال پری است

مدار چشم اقامت ز عمر بی بنیاد

که همچو ریگ روان، خرده های جان سفری است

مکن به پرده دل راز عشق را پنهان

که پرده داری حسن لطیف، پرده دری است

درین ریاض به بی حاصلی قناعت کن

که تازه رویی سرو چمن ز بی ثمری است

مباش وقت سحر بی ستاره ریزی اشک

که نور چهره گردون ز گریه سحری است

شود شکستگی دل ز فیض عشق درست

که مومیایی مینا، دکان شیشه گری است

به داغ عشق قناعت کن از جهان صائب

که دور خوبی گلهای بوستان سپری است
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

23. غزل شماره 1792 صائب تبریزی: اگر نه عاشقی این چهره خزانی چیست؟

متن آماده کپی
اگر نه عاشقی این چهره خزانی چیست؟

اگر نه ماتمی این بخت آسمانی چیست؟

چو گردباد به رقص است ذره ذره خاک

تو نیز سنگ نشان نیستی، گرانی چیست؟

زبان شمع به صد آب و تاب می گوید

که جز فسردگی انجام زندگانی چیست؟

اگر ز آینه روی او نظر یابم

به طوطیان بچشانم شکرفشانی چیست

کمان لاف اگر زه کنم به ابرویش

به ماه نو بنمایم که شخ کمانی چیست

اگر سحاب ز من آستین فشان گذرد

به دامنش بشمارم که درفشانی چیست

چو شمع کشته زبان آوران خموش شوند

اگر بلند بگویم که بی زبانی چیست

دل رمیده ما را به چشم خود مسپار

سیاه مست چه داند نگاهبانی چیست

ز حیرت تو شود آب زندگانی خشک

تو چون خرام کنی آب زندگانی چیست

زبان چو برگ خزان دیده است در چمنم

به این دماغ چه دانم که گل فشانی چیست

فغان که غنچه مشکل گشای دل صائب

نیافت چاشنی خنده نهانی چیست
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

24. غزل شماره 2082 صائب تبریزی: امشب خیال زلف تو از چشم تر گذشت

متن آماده کپی
امشب خیال زلف تو از چشم تر گذشت

این رشته با هزار گره زین گهر گذشت

چون موج دست در کمر بحر می کند

هر کس که چون حباب تواند ز سر گذشت

از سنگلاخ دهر دل شیشه بار من

خندان چو کبک مست ز کوه و کمر گذشت

حسن تو سرکش است، وگرنه ز جذب عشق

آهو عنان کشیده مرا از نظر گذشت

نقص بصیرت است حجاب گذشتگی

تا چشم باز کرد ز دنیا شرر گذشت

چون شمع با سری که به یک موی بسته است

می بایدم ز پیش نسیم سحر گذشت

با شوخ دیدگان نتوان هم نواله شد

طوطی ز تنگ چشمی مور از شکر گذشت

از سیلی خزان نشود چهره اش کبود

آزاده خاطری که چو سرو از ثمر گذشت

چون بلبلان ترانه من مستی آورد

هر کس خبر گرفت ز من، بیخبر گذشت

صائب برون نبرد مرا وصل از خیال

فصل بهار من به ته بال و پر گذشت
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

25. غزل شماره 2166 صائب تبریزی: با طره او مشک ختا دود کبابی است

متن آماده کپی
با طره او مشک ختا دود کبابی است

با چهره او صورت چین موج سرابی است

با شوخی آن چشم، رم چشم غزالان

در دیده صاحب نظران پرده خوابی است

چشم است سراپا که به رخسار تو نو شد

هر شاخ گلی را که به کف جام شرابی است

می نوش و برافروز که شاخ گل سیراب

هنگامه پر شور ترا سیخ کبابی است

در دلبری اندام تو کم نیست ز رخسار

هر بند قبای تو مرا بند نقابی است

روزی است که خط مشق پریشان کند آغاز

مکتوب مرا از تو گر امید جوابی است

از هر نگه ما و تو چون پرده برافتد

پوشیده و سربسته سؤالی و جوابی است

در دیده من جوهر بیرحمی شمشیر

از سوختگی سایه بید و لب آبی است

دستی که به احسان، فلک خشک گشاید

در دیده روشن گوهران موج سرابی است

پیداست که تا چند بود خانه نگهدار

صائب که درین بحر پرآشوب حبابی است
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

26. غزل شماره 2200 صائب تبریزی: ای زلف تو شیرازه دیوان قیامت

متن آماده کپی
ای زلف تو شیرازه دیوان قیامت

هم سلسله، هم سلسله جنبان قیامت

خاموشی و گفتار دهان تو دهد یاد

از بست و گشاد در دکان قیامت

چشم تو سیه خانه صحرای تجلی

خال دهنت مهر نمکدان قیامت

مژگان صف آرای تو همدوش صف حشر

ابروی تو هم پله میزان قیامت

دامان قیامت بود آن زلف پریشان

روی تو چراغ ته دامان قیامت

مانند در گوش تو شده تازه و سیراب

از صبح بناگوش تو ایمان قیامت

وقت است که در دیده خفاش گریزد

از شرم تو خورشید درخشان قیامت

شد صبح قیامت ز لب لعل تو پرشور

می خواست نمکدان چنین خوان قیامت

چون جلوه کنی از دو جهان گرد برآید

بسته است به دامان تو دامان قیامت

رسوایی معشوق نه جرمی است که بخشند

عاشق نبرد شکوه به دیوان قیامت

از راه خطرناک تو ای کعبه امید

یک منزل کوتاه، بیابان قیامت

صائب چه گشایی گره از طره دلدار؟

نگشوده کسی فال ز دیوان قیامت
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

27. غزل شماره 2475 صائب تبریزی: عشق بالا دست وجان بیقرارم داده اند

متن آماده کپی
عشق بالا دست وجان بیقرارم داده اند

ساغر لبریز و دست رعشه دارم داده اند

آفتاب عالم افروزم که از بیم گزند

نیل چشم زخم ازین نیلی حصارم داده اند

از سر هر خار صد زخم نمایان خورده ام

تا دم جان بخش چون باد بهارم داده ام

گرچه چون مژگان تهیدستم زاسباب جهان

همتی چون گریه بی اختیارم داده اند

چون نباشم منفعل از صورت کردار خویش؟

با همه زشتی دوصد آیینه دارم داده اند

گر ببازم هر دو عالم را پشیمان نیستم

بوالعجب دست و دلی در این قمارم داده اند

چون گذارم دامن بی اعتباری را زدست؟

من که عمری خاکمال اعتبارم داده اند

از رگ من نیشتر بی رنگ می آید برون

تنگ چشمان جهان ازبس فشارم داده اند

نزل خاصان است درد و داغ این مهمانسرا

با چه استحقاق داغ بی شمارم داده اند؟

کار من صائب چنین از بدگمانی درهم است

ورنه در روز ازل سامان کارم داده اند
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

28. غزل شماره 2552 صائب تبریزی: محو جانان خویش را جانان تصور می کند

متن آماده کپی
محو جانان خویش را جانان تصور می کند

قطره خود را بحر بی پایان تصور می کند

هر که در سرگشتگی ثابت قدم گردیده است

کوه را ابر سبک جولان تصور می کند

سرو سیمین ترا دیده است هر کس در لباس

جان بی تن را تن بی جان تصور می کند

باده جان بخش را مخمور در دلهای شب

در سیاهی چشمه حیوان تصور می کند

هر که آتش زیر پا دارد درین وادی چو برق

خار و خس را سنبل و ریحان تصور می کند

حیرت دیدار روی هر که را با خود کند

عالمی را همچو خود حیران تصور می کند

بس که در خون جگر غلطیده ام، نظارگی

هر سر موی مرا مژگان تصور می کند

در تماشای تو از بس کرده ام قالب تهی

هر که می بیند مرا بی جان تصور می کند

هر که چون صائب دلش گوهرشناس وقت شد

دم زدن را عمر جاویدان تصور می کند
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

29. غزل شماره 2768 صائب تبریزی: هر که جام می به روی دلستان بر سر کشید

متن آماده کپی
هر که جام می به روی دلستان بر سر کشید

آب کوثر در بهشت جاودان بر سر کشید

کرد هر کس خامشی در عالم آب اختیار

می تواند بحر را چون ماهیان بر سر کشید

مهر بر لب زن درین محفل که صاف باده را

کوزه سربسته در خم بی دهان بر سر کشید

جذبه عشق قوی بازو بلند افتاده است

بلبل ما ساغر گل در خزان بر سر کشید

می کند شور جنون هر سختیی را خوشگوار

سنگ را دیوانه چون رطل گران بر سر کشید

زخم خار از دیدن رخسار گلچین خوشترست

مرغ بی بال و پر ما آشیان بر سر کشید

رفت جان مضطرب در مهد آسایش به خواب

تا زخاموشی سپر تیغ زبان بر سر کشید

چون خمارآلود جام باده را بر سر کشد؟

آن ستمگر خون عاشق را چنان بر سر کشید

گرچه مرگ تلخ صائب ناگوار افتاده است

شد سبک هر کس که این رطل گران بر سر کشید
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

30. غزل شماره 2851 صائب تبریزی: خوش آن رهرو که دایم چون فلک بر خویش می گردد

متن آماده کپی
خوش آن رهرو که دایم چون فلک بر خویش می گردد

که بر خود هر که گردد بیش، شوقش بیش می گردد

مجرد شو که برق بی مروت با جهانسوزی

زبی برگی چراغ خانه درویش می گردد

به قسمت صلح کن زنهار از جمعیت دنیا

که آب گوهر از دریا نه کم نه بیش می گردد

مخور چون ساده لوحان روی دست نعمت الوان

که رگ زین خون فاسد شاهراه نیش می گردد

مشو زنهار غافل از ورق گردانی دنیا

که اسباب فراغت مایه تشویش می گردد

چرا از نارساییهای طالع دلگران باشم؟

که از بیطاقتی خون در رگ من نیش می گردد

نشد حال دل مجروح من بر هیچ کس روشن

که خط ژولیده می باشد قلم چون ریش می گردد

ترا دل واپسی دارد زمین گیر گرانجانی

وگرنه صدهزاران رهنما در پیش می گردد

مرا زان گوشه میخانه افتاده است خوش صائب

که هر کس پای خود در وی نهد بیخویش می گردد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

31. غزل شماره 2980 صائب تبریزی: شعور از زاهد خشک آن لب می نوش می گیرد

متن آماده کپی
شعور از زاهد خشک آن لب می نوش می گیرد

زسنگ خاره دل آن چشم بازیگوش می گیرد

توان از بندگی آزادگان را صید خود کردن

که قمری سرو را از طوق در آغوش می گیرد

سبوی باده را از دست هم گیرند مخموران

نباشد بار بر دل هر که بار از دوش می گیرد

به همواری زفکر خصم بدگوهر مشو ایمن

که اکثر پای مردم را سگ خاموش می گیرد

زراه بردباری خصم را شیرین زبان کردم

که موم از نیش زنبوران به نرمی نوش می گیرد

بود بالاتر از گفتار، شان مهر خاموشی

نگیرد خوان زنعمت آنچه از سرپوش می گیرد

چو مژگان می شود خار سر دیوارها رنگین

چنین از ناله ام گر خون گلها جوش می گیرد

زبان خار تهمت کوته است از پاکدامانان

به جرأت شمع را فانوس در آغوش می گیرد

به من صائب کجا همچشم گردد ابر نیسانی؟

که دریا از صدف پیش سر شکم گوش می گیرد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

32. غزل شماره 3031 صائب تبریزی: ز اشک دیده بیدرد زنگ از دل کجا خیزد؟

متن آماده کپی
ز اشک دیده بیدرد زنگ از دل کجا خیزد؟

اثر در دل ندارد گریه ای کز توتیا خیزد

ازان بر آسمان ساید سرش از سرفرازیها

که پیش پای هر خار و خسی آتش زجاخیزد

مسلم کی گذارد ناله مظلوم ظالم را؟

که پیش از دانه فریاد از نهاد آسیا خیزد

گزیری نیست از غفلت دل ارباب دولت را

که این ابر سیه از سایه بال هما خیزد

مرا جان تازه شد زان خط پشت لب، چنین باشد

رگ ابری که از آب روان بخش بقا خیزد

حواس جمع من چون دود از روزن رود بیرون

چو از بیرون در آواز پای آشنا خیزد

من بی دست و پاآیم چسان بیرون از ان محفل

که نتواند سپند از حیرت رویش زجا خیزد

پر و بال سمندر را زآتش نیست پروایی

به می زان روی آتشناک کی رنگ حیا خیزد؟

لباس فقر بر تن پروران صائب نمی چسبد

که از پهلوی فربه زود نقش بوریا خیزد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

33. غزل شماره 3143 صائب تبریزی: به عنوانی از ان لب خط جان پرور برون آمد

متن آماده کپی
به عنوانی از ان لب خط جان پرور برون آمد

که بیتابانه آه از سینه کوثر برون آمد

زبی پروایی چشم سیه مست، از غبار خط

به روی پادشاه حسن او لشکر برون آمد

مگر دست دعای ما، رقیبان را فنا سازد

که شمشیر تغافل سخت بیجوهر برون آمد

زحرمان من از وصل تو غواصی خبر دارد

که از دریای گوهر خیز، بی گوهر برون آمد

گلی کز جستجویش می زدم بر هر دو عالم را

به اندک کاوشی از زیر بال و پر برون آمد

مباش از تیره بختی دلگران گر بینشی داری

که اخگر شسته رو از زیر خاکستر برون آمد

وطن هر چند دلگیرست بر غربت شرف دارد

دلش سوراخ شد تا از وطن گوهر برون آمد

نیفتی تا به دام عشق هرگز باورت ناید

که بال مور ما از جذبه شکر برون آمد

از ان از گوشه میخانه صائب برنمی آید

که آنجا می توان از خود به یک ساغر برون آمد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

34. غزل شماره 3156 صائب تبریزی: چه شد گر خصم بداختر بهای من نمی داند؟

متن آماده کپی
چه شد گر خصم بداختر بهای من نمی داند؟

کمال عیسوی را دیده سوزن نمی داند

مگو واعظ حدیث دوزخ و جنت به اهل دل

که سرگرم محبت گلشن از گلخن نمی داند

تو بی پروا زبان خلق را کوتاه کن از خود

وگرنه آه مظلومان ره روزن نمی داند

زکافر نعمتی دل شکوه از داغ و جنون دارد

که بلبل قدر گل تا هست در گلشن نمی داند

دل بیدار را خواب اجل بیدارتر سازد

چراغ ما زدامان کفن مردن نمی داند

مشو از قتل ما ایمن که چون فرهاد خون ما

نخواباند به خون تا خصم را، خفتن نمی داند

سرآدم گشته ام چون سرمه در علم نظر بازی

زبان چشم خوبان را کسی چون من نمی داند

توان کردن به ابرام از نکویان کام دل حاصل

دم این تیغ بی زنهار، برگشتن نمی داند

نداری رحم اگر بر غیر، برخود رحم کن صائب

که آتش گرم چون شد دوست از دشمن نمی داند
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

35. غزل شماره 3296 صائب تبریزی: از ترشرویی ما خاک چه پروا دارد؟

متن آماده کپی
از ترشرویی ما خاک چه پروا دارد؟

می اگر سرکه شود تاک چه پروا دارد؟

نشود زخم زبان گرمروان را مانع

دامن برق ز خاشاک چه پروا دارد؟

صیقل آینه شعله بود اشک کباب

حسن از دیده نمناک چه پروا دارد؟

محو سر پنجه خورشید جهان افروزست

سینه صبحدم از چاک چه پروا دارد؟

چاک اگر از الف زخم شود سینه باز

تیغ آن غمزه بیباک چه پروا دارد؟

گر کند شعله آواز، مرا خاکستر

آن گل روی عرقناک چه پروا دارد؟

عاشق از گردش افلاک شکایت نکند

کشته از پیچش فتراک چه پروا دارد؟

دل چو روشن شد، ازو دست هوس کوتاه است

چشمه مهر ز خاشاک چه پروا دارد؟

فلک از شکوه ما تنگدلان آسوده است

حقه از تلخی تریاک چه پروا دارد؟

در دو عالم گرهی نیست که نگشاید عشق

عاشق از عقده افلاک چه پروا دارد؟

دو جهان چون پر پروانه گر آتش گیرد

صائب آن شعله بیباک چه پروا دارد؟
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
عکس نوشته غزلیات صائب تبریزی

گلچین غزل‌های حکمی و مضمون‌پرداز صائب

در این بخش، غزل‌هایی با بیت‌های نکته‌سنجانه، تمثیلی و مناسب مطالعه ادبی آمده است.

36. غزل شماره 3593 صائب تبریزی: گوهری نیست سخنهاش که از گوش شود

متن آماده کپی
گوهری نیست سخنهاش که از گوش شود

نمکی نیست لب او که فراموش شود

حلقه ای نیست دو زلفش که برآید از گوش

یاد رویش نه چراغی است که خاموش شود

خط سبزش سبقی نیست که از یاد رود

مصرعی نیست خارمش که فراموش شود

خواب در دیده غفلت زدگان می سوزد

چون کسی غافل ازان صبح بناگوش شود؟

جام در دست به صحرای قیامت آید

هرکه از گردش چشمان تو مدهوش شود

دل در اخفای غم عشق عبث می کوشد

این نه آن شعله شوخ است که خس پوش شود

زاهد خشک اگر قامت او را بیند

همچو محراب سراپا همه آغوش شود

اشک در دیده من بیش شد از سوز جگر

آب دریا، چه خیال است کم از جوش شود؟

جامه تبدیل کند آب حیات از خجلت

چون ز خط آن لب جان بخش سیه پوش شود

واگذارش که به خون جگر خود سازد

کیست صائب که به بزم تو قدح نوش شود؟
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

37. غزل شماره 3797 صائب تبریزی: ز ناقصان خرد من کمال می گیرد

متن آماده کپی
ز ناقصان خرد من کمال می گیرد

ز زنگ آینه من جمال می گیرد

چه حالت است که دشمن اگر شود ملزم

مرا ز شرم تب انفعال می گیرد

جنون بهانه تراش است و شوق طفل مزاج

ز رقص ذره مرا وجد و حال می گیرد

من و متابعت خضر نیک پی، هیهات

ز سایه فرد روان را ملال می گیرد

به روی آینه از خواب چون شود بیدار

نخست دل ز خود از بهر فال می گیرد!

کسی است صوفی صافی که خرقه اندازد

نه آن فسرده که بر دوش شال می گیرد

مرا ز نقش به نقاش چشم افتاده است

کجا دل از کف من خط و خال می گیرد؟

صفای گوهر دل در قبول آزارست

که مهر روشنی از خاکمال می گیرد

درون پوست نگنجد خطش ز رفتن حسن

که سایه عمر دراز از زوال می گیرد

ز هر کجا که غمی پای در رکاب آرد

نشان صائب شوریده حال می گیرد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

38. غزل شماره 3868 صائب تبریزی: نشاط زنده دلان پایدار می باشد

متن آماده کپی
نشاط زنده دلان پایدار می باشد

درین پیاله می بی خمار می باشد

در آفتاب جهانتاب محوگردیدن

نصیب شبنم شب زنده دار می باشد

دل گرفته ز زخم زبان نیندیشد

گشادآبله درخارزار می باشد

ز درد وداغ ندارندعاشقان سیری

زمین سوخته عاشق شرار می باشد

حذر زآه جگرسوز بینوایان کن

که تیغ خشک لبان آبدار می باشد

ز بخت تیره دل سخت نرم می گردد

که شمع در دل شب اشکبار می باشد

نتیجه دل سخت است تنگ خلقیها

پلنگ خشم درین کوهسار می باشد

ز مکر نفس بیندیش در کهنسالی

که زهردربن دندان مار می باشد

چو عیسی آن که کند نفس را عنانداری

به دوش چرخ سبکرو سوار می باشد

چگونه سرو نباشد خجل ز دعوی خویش

که برگ بر دل آزاده بار می باشد

ز پرده حسن همان فیض خویش می بخشد

نقاب چهره عنبر بهار می باشد

بساز با دل پرخون درین جهان صائب

که نافه را نفس مشکبار می باشد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

39. غزل شماره 3955 صائب تبریزی: خطی که گرد رخ او ز مشک ناب بود

متن آماده کپی
خطی که گرد رخ او ز مشک ناب بود

یکی ز حلقه بگوشانش آفتاب بود

به خواب نازندیده است دولت بیدار

گشایشی که در آن چشم نیمخواب بود

چنین که سنگدل افتاده کوه تمکینت

عجب که ناله عشاق را جواب بود

شراب تلخ ز شیرین بود گواراتر

ز لطف بیش مرا چشم برعتاب بود

ز علم رسم دل خویش ساده که کتاب

به چشم زنده دلان پرده های خواب بود

ز روشنایی دل ظلمت است قسمت نفس

سیاه روزی خفاش از آفتاب بود

فریب جلوه دنیا مخور ز بی بصری

که غول تشنه لبان موجه سراب بود

به سعی خویش بودغره از سیاه دلی

اگر چه بال و پرسایه ز آفتاب بود

شمرده نه قدم خویش تا رسی به مراد

که دوری ره نزدیک از شتاب بود

ز روشنایی دل خواب شد به چشمم تلخ

نمک به دیده روزن ز ماهتاب بود

ز برگ عیش دگرها شوند اگر خوشوقت

حضور صائب از اندیشه صواب بود
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

40. غزل شماره 4013 صائب تبریزی: مدام چشم تو مست شراب می باید

متن آماده کپی
مدام چشم تو مست شراب می باید

همیشه خانه ظالم خراب می باید

ازین قلمرو ظلمت گذشتن آسان نیست

دلی به روشنی آفتاب می باید

به خون خویش دل داغدار من تشنه است

کباب سوخته را این شراب می باید

کدام گنج گهر نیست در خرابه دل

درین خرابه همین ماهتاب می باید

لباس عاریتی دور کن که دریا را

کمر ز موج وکلاه از حباب می باید

علاج مرده دلان جسم را گداختن است

زمین سوخته را این سحاب می باید

کم است مستی غفلت ترا که چون طفلان

فسانه ای دگراز بهر خواب می باید

به شیشه نقل کنی تا ازین سفالین خم

هزار جوش ترا چون شراب می باید

ز تازیانه موج است آب زیروزبر

زبان خموش به بزم شراب می باید

چو زلف تا بهم آری دو مصرع موزون

هزار حلقه ترا پیچ وتاب می باید

گدایی در دل می کنی اگر صائب

دل شکسته وچشم پر آب می باید
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

41. غزل شماره 4134 صائب تبریزی: جمعی که هوش خود به می ناب داده اند

متن آماده کپی
جمعی که هوش خود به می ناب داده اند

خرمن به برق وخانه به سیلاب داده اند

در رابه روی دولت بیدار بسته اند

آن غافلان که تن به شکر خواب داده اند

عشاق در بهشت برین وا نمی کنند

چشمی کز آفتاب رخت آب داده اند

یک قطره از محیط پر از شور اشک ماست

این بیقراریی که به سیماب داده اند

تا داده اندراه به دریا مرا چو سیل

بسیار گوشمال زسیلاب داده اند

مشاطگان ز سرمه دنباله دارچشم

در دست مست تیغ سیه تاب داده اند

چون آب شور تشنگی افزاست زخم او

تیغ ترا مگر به نمک آب داده اند

حق را ز غیر دل طلب انها که می کنند

در عین کعبه پشت به محراب داده اند

عالم سیه به دیده اش از داغ کرده اند

تا یک قدح به لاله می ناب داده اند

صائب نظر به روی مسبب چسان کنند

جمعی که دل به عالم اسباب داده اند
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

42. غزل شماره 4270 صائب تبریزی: جوش درون کم از دو سه تبخال چون شود

متن آماده کپی
جوش درون کم از دو سه تبخال چون شود

دریا تهی به چشمه غربال چون شود

پیچد به دست وپای مگس دام عنکبوت

شهباز صید رشته آمال چون شود

شرط وصول، از دو جهان گذشتن است

این راه دور قطع به یک بال چون شود

روح فلک سوار مقید به جسم نیست

عیسی سوار مرکب دجال چون شود

تا کشته بود بوقلمون رنگ، دانه ام

تا در ضمیر خاک مرا حال چون شود

از شرح دردهای نهان خامه عاجزست

یک ترجمان، زبان دو صدلال چون شود

داغ جنون نمی رود از استخوان ما

از نقطه پاک قرعه رمال چون شود

نقش ونگار، خواب پریشان آینه است

دلهای ساده محو خط وخال چون شود

دل را ز ننگ اگر نکند عقل تربیت

سیمرغ عشق غافل ازین زال چون شود

در پیش صبح، شب نتواند سفید شد

ادبار پرده رخ اقبال چون شود

صائب فزود تشنگی شوق من ز وصل

آیینه سیر چشم ز تمثال چون شود
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

43. غزل شماره 4331 صائب تبریزی: بی ابر گهربار چمن شسته نگردد

متن آماده کپی
بی ابر گهربار چمن شسته نگردد

تا دل نشود آب سخن شسته نگردد

دامن به میان تا نزند اشک ندامت

گرد گنه از خانه تن شسته نگردد

برچهره یوسف اثر سیلی اخوان

نیلی است که از صبح وطن شسته نگردد

خون زنگ نشوید ز دل غنچه پیکان

از باده غبار دل من شسته نگردد

دندان به جگر نه که به آب و عرق سعی

گرد خط ازان سیب ذقن شسته نگردد

از ابر بهاران نشود مخزن گوهر

تا همچو صدف کام و دهن شسته نگردد

از گریه چسان سبز شود بخت که ظلمت

از بال وپر زاغ و زغن شسته نگردد

تا شمع سهیل است درین بزم فروزان

از خون جگر روی یمن شسته نگردد

فکر خط وخال از دل سودازده من

چون تیرگی از مشک ختن شسته نگردد

از بخیه نیاید لب افسوس فراهم

از روی کهنسال شکن شسته نگردد

چون گرد یتیمی ز گهر گرد کسادی

صائب ز رخ اهل سخن شسته نگردد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

44. غزل شماره 4523 صائب تبریزی: نمی گردد به خاموشی نهان درد

متن آماده کپی
نمی گردد به خاموشی نهان درد

ز رنگ چهره دارد ترجمان درد

اگر دل ز آهن وفولاد باشد

کند چون موم نرمش در زمان درد

ترا آن روز آید بر هدف تیر

که سازد قامتت را چون کمان درد

بود روشن چراغش تا سحرگاه

به هر منزل که گردد میهمان درد

به سیم قلب ارزان است یوسف

به نقد جان نمی گردد گران درد

سمندر سالم از آتش برآید

به اهل عشق باشد مهربان درد

شود محکم بنای دردمندی

دواند ریشه چون در استخوان درد

منال از درد اگر کامل عیاری

که مردان راست سنگ امتحان درد

اگر آلوده درمان نسازی

کند درد ترا درمان همان درد

حبابی چون محیط بحر گردد

چه سازد نیم دل با یک جهان درد

گره گردد چو داغ لاله در دل

نسازد آه را گر خوش عنان درد

ز حال دردمندان گربپرسی

نخواهد کردنت آخر زبان درد

چه می کردند صائب دردمندان

اگر پیدا نمی شد در جهان درد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

45. غزل شماره 4573 صائب تبریزی: دل کجا در سینه ویرانه می گیرد قرار؟

متن آماده کپی
دل کجا در سینه ویرانه می گیرد قرار؟

کوچه گرد زلف کی درخانه می گیرد قرار؟

غنچه منقار مارابر گریز ناله نیست

عندلیب است آن که بیدردانه می گیرد قرار

جوش سودامغز را چون گل پریشان می کند

مرغ چون بر تارک دیوانه می گیرد قرار؟

جز تو کز غمخانه دل می روی چون برق و باد

سیل گرآید به این ویرانه، می گیرد قرار

داروی بیهوشی عاشق بود هجران یار

صبح چون روشن شود پروانه می گیرد قرار

تادل از خون شدتهی، چشم از پریدن باز ماند

شیشه چون خالی شود پیمانه می گیرد قرار

عرض اهل درد پروانه بیدرد برد

زیر تیغ شمع نامردانه می گیرد قرار

پایتخت بیستون و دامن دشت جنون

عشق اگر خواهد، به این دیوانه می گیرد قرار

آستین در منع اشک ماعبث پیچیده است

طفل بازیگوش کی در خانه می گیرد قرار؟

می کند مژگان صائب قطع الفت از سرشک

تاک اگر از گریه مستانه می گیرد قرار
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

46. غزل شماره 4704 صائب تبریزی: ز داغ عشق مرا چون شودجگر دلگیر؟

متن آماده کپی
ز داغ عشق مرا چون شودجگر دلگیر؟

که هیچ سوخته ای نیست از شرر دلگیر

ز درد و داغ دل عاشقان به تنگ آید

فقیر اگر شود از جمع سیم و زر دلگیر

حضور تنگدلان در گرفتگی باشد

شود ز باد سحر غنچه بیشتر دلگیر

به اهل دید بهشتی است ترک هستی پوچ

حجاب را نکند موجه خطر دلگیر

به قدر تنگی جا جمع می شود خاطر

ز تنگنای صدف کی شود گهر دلگیر؟

به پای نرم روان منزل است راه دراز

چگونه ریگ روان گردد از سفر دلگیر؟

شودزدست حمایت چراغ روشنتر

مباش از خط شبرنگ ای پسر دلگیر

چگونه خط ز لب یار چشم بردارد؟

که مور حرص نمی گردد از شکر دلگیر

ز قحط سوختگان، دیده ور چرا گردد

ز عمر مختصر خویش چون شرر دلگیر؟

سخن تراش ز زخم زبان نیندیشد

ز ذکر اره نگردد درودگر دلگیر

کشیده دار زبان از سیه دلان صائب

که خون مرده نگردد ز نیشتر دلگیر
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

47. غزل شماره 4810 صائب تبریزی: باشد ز زلف آن رخ چون لاله بی نیاز

متن آماده کپی
باشد ز زلف آن رخ چون لاله بی نیاز

از دامن است شعله جواله بی نیاز

ماه تمام رابه معرف چه حاجت است ؟

آن حسن کامل است ز دلاله بی نیاز

از خط گزیر نیست رخ همچو ماه را

ماه تمام اگر شود از هاله بی نیاز

دانسته ام عیار دل سخت یار را

مستغنیم ز گریه و از ناله بی نیاز

حاجت به خلق، سوخته جانان نمی برند

از مرهم است داغ دل لاله بی نیاز

این شکر چون کنم که لب تشنه مرا

از آب کرد ساغر تبخاله بی نیاز؟

کام کسی که شهد قناعت چشیده است

باشد ز ناز شکر بنگاله بی نیاز

منت مکش ز سرمه که آن چشم خوش نگاه

در بردن دل است ز دنباله بی نیاز

بر رهنورد شوق گران است برگ گل

اشک روان ماست ز پرگاله بی نیاز

صائب ز غم منال که یک دیدن رخش

دل را کند ز شادی صد ساله بی نیاز
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

48. غزل شماره 5071 صائب تبریزی: از ترک مدعاست دل من به جای خویش

متن آماده کپی
از ترک مدعاست دل من به جای خویش

آسوده ام ز خاطر بی مدعای خویش

غافل ز سیر عالم بالا نمی شوم

افتد چوشمع اگر سر من زیر پای خویش

از امتیاز دست چو آیینه شسته ام

با خوب و زشت صافدلم از صفای خویش

پهلوی لاغرست مرا بوریای فقر

فرش دگر مرانبود درسرای خویش

بیدار کی شوند به فریاد غافلان؟

دیوار چون فتاد نخیزد ز جای خویش

غفلت نگر که با دم جان بخش چون مسیح

دریوزه می کنم ز طبیبان دوای خویش

بر من ره گریز نبسته است هیچ کس

دارم به پای، بند گران از وفای خویش

شمعی فروختم به ره بازماندگان

خاری که درره تو کشیدم ز پای خویش

هر برگ سبز او کف افسوس میشود

نخلی که میوه ای نفشاند به پای خویش

گردد به قدر ریشه دواندن بلند نخل

درفکر زینهار بیفشار پای خویش

گر روضه بهشت بود دوزخ من است

صائب به هر کجا روم از سرای خویش
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

49. غزل شماره 5178 صائب تبریزی: چه غم ازکار فرو بسته ما دارد عشق؟

متن آماده کپی
چه غم ازکار فرو بسته ما دارد عشق؟

چون فلک در دل خود آبله ها دارد عشق

نیست چون غنچه پیکان دل ماناخن گیر

ورنه چون صبح،دم عقده گشا دارد عشق

گر چه در پرده غیب است نهان خورشیدش

ذره ای چون فلک بی سرو پا دارد عشق

نیست هر آب و زمین قابل تخم شررش

در دل سوختگان نشو و نما دارد عشق

نه همین در دل ما بزم سلیمان چیده است

عالمی در دل هر مور جدا دارد عشق

دامن خاک نگارین شود از جولانش

گرچه از خون جگر پابه حنا دارد عشق

شاخ و برگش بود از عالم امکان بیرون

ریشه هر چند در اندیشه ما دارد عشق

چون فلک دایره بینش خودساز وسیع

تا بدانی که چه مقدار صفا دارد عشق

آسمان موج سرابی است درآن دامن دشت

که من سوخته راآبله پا دارد عشق

چشم خفاش ز خورشید چه بیند صائب

عقل بیچاره چه داند که چها دارد عشق
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

50. غزل شماره 5283 صائب تبریزی: فکر حاصل ره ندارد در دل آزاده ام

متن آماده کپی
فکر حاصل ره ندارد در دل آزاده ام

تخم خال عیب باشد در زمین ساده ام

قطره بی ظرفم اما چون به جوش آید دلم

می کند تنگی خم گردون به جوش باده ام

گر چه صحرایی است بر مشت غبارم چشم مور

دربغل دارد فلکها را دل بگشانده ام

هیچ کس را دل نمی سوزد به من چون آفتاب

گرچه از بام بلند آسمان افتاده ام

اختیاری نیست سیر موجه بیتاب من

سالها شد از بام بلند آسمان افتاده ام

می زنم در لامکان پر با پریزادان قدس

پشت بردیوار جسم از کاهلی ننهاده ام

گردش چشمی که من زان دشمن دین دیده ام

بادبان کشتی می می کند سجاده ام

از بزرگان دیدن دربان مرا دلسرد ساخت

کرد یک دیدن ز صد نادیدنی آزاده ام

می شود قفل خموشی غنچه منقار او

گر شود آیینه طوطی ضمیر ساده ام

انتظار همرهان صائب عنانگیر من است

ورنه من عمری است تا پرواز را آماده ام
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

51. غزل شماره 5351 صائب تبریزی: کعبه مقصود را در نقطه دل یافتم

متن آماده کپی
کعبه مقصود را در نقطه دل یافتم

چون ز خود بیرون روم اکنون که منزل یافتم

گوشه ای و توشه ای می خواستم از روزگار

غنچه گشتم هر دو را بی منت از دل یافتم

تا فشاندم آستین بی نیازی بر جهان

دست خود در گردن مطلب حمایل یافتم

از کرم در یوزه نام است مطلب خلق را

دستگاه جود را دامان سایل یافتم

خضر با عمر ابد از چشمه حیوان نیافت

آنچه من در یک دم از شمشیر قاتل یافتم

هیچ نقدی نیست در میزان بینایی تمام

بود از ناقص عیاری هر چه کامل یافتم

دامن دشت جنون ارزانی مجنون که من

لیلی خود را نهان درپرده دل یافتم

نیست از حق ناشناسی خواهش دنیای من

توشه راه حق از دنیای باطل یافتم

از گرفتاران این گلشن چه می پرسی که من

همچو سرو آزادگان را پای در گل یافتم

صائب افتادم ز راه بدگمانی درگناه

نفس خود را تا به کار خیر مایل یافتم
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

مطلب مشابه: اشعار صائب تبریزی با 90 شعر زیبای عاشقانه شامل غزلیات، تک بیتی و …

غزلیات زیبای صائب تبریزی

گلچین غزل‌های پایانی‌تر دیوان صائب

در این بخش، چند غزل منتخب از شماره‌های بالاتر دیوان صائب تبریزی قرار گرفته است.

52. غزل شماره 5629 صائب تبریزی: از دل سوخته اخگر به گریبان دارم

متن آماده کپی
از دل سوخته اخگر به گریبان دارم

سینه ای گرمتر از خاک شهیدان دارم

ساده از نقش تمناست دل خرسندم

عالمی امن تر از دیده حیران دارم

به تهیدستی من خنده زند موج سراب

دامن بحر به کف گر چه چو مرجان دارم

قسمت زنگی از آیینه روشن نشود

انفعالی که من از صاف ضمیران دارم

هر که محروم شد تا از نان جوین می داند

که چون خون در جگر از نعمت الوان دارم

خرقه پوشیدن من نیست ز بیدار دلی

پای خوابیده نهان در ته دامان دارم

بوی خون شفق از خنده من می آید

گر چه چون صبح به ظاهر لب خندان دارم

چون تو از پشت ورق روی ورق می خوانی

حال خود از تو چه پوشیده و پنهان دارم؟

گر چه چون شانه ز من باز شودهر گرهی

سری آشفته تر از زلف پریشان دارم

می کند شهپر پرواز قفس را صائب

خار خاری که من از شوق گلستان دارم
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

53. غزل شماره 5668 صائب تبریزی: ما ز بیقدری اگر لایق دیدار نه ایم

متن آماده کپی
ما ز بیقدری اگر لایق دیدار نه ایم

قابل منع نگاه در و دیوار نه ایم

گر چه چون سرو درین باغ نداریم بری

از رخ تازه به نظاره گیان بار نه ایم

شیوه عشق بود بنده نوازی، ورنه

ما به این درد گرانمایه سزاوار نه ایم

به گل و خار رسد فیض بهاران یکسان

ناامید از نظر مرحمت یار نه ایم

گر چه از پاس نفس صورت دیوار شدیم

همچنان محرم آن آینه رخسار نه ایم

نیست دلبستگیی با تن خاکی ما را

برگ کاهیم ولی در ته دیوار نه ایم

گر چه باری نتوانیم از دلها برداشت

لله الحمد که بر خاطر کس بار نه ایم

چشم گویاست گرفتاری ما را باعث

به رخ و زلف و خط و خال گرفتار نه ایم

درد و داغیم که جا در همه دلها داریم

درس عشقیم که محتاج به تکرار نه ایم

خود فروشی نبود کار غیوران صائب

دلگران از جهت قحط خریدار نه ایم
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

54. غزل شماره 5671 صائب تبریزی: جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم

متن آماده کپی
جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم

سفر آن بود که ما در قدم دل کردیم

دامن کعبه چه گرد از رخ ما پاک کند

ما که هر گام درین راه دو منزل کردیم

دست از آن زلف بدارید که ما بیکاران

عمر خود در سر یک عقده مشکل کردیم

باغبان بر رخ ما گو در بستان مگشا

ما تماشای گل از روزنه دل کردیم

هر چه جز یاد حق، از دامن دل افشاندیم

خاک در دیده اندیشه باطل کردیم

آسمان بود و زمین، پله شادی با غم

غم و شادی جهان را چو مقابل کردیم

دل ما مفت نشد مشرق انوار یقین

چشم را در سر روشنگری دل کردیم

ای معلم سر خود گیر که ما چون گرداب

قطع امید ز سر رشته ساحل کردیم

آه اگر در جگر تیغ گوارا نشود

مشت خونی که نثار ره قاتل کردیم

رفت در کار سخن عمر گرامی صائب

جز پشیمانی ازین کار چه حاصل کردیم
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

55. غزل شماره 5673 صائب تبریزی: صبح در خواب عدم بود که بیدار شدیم

متن آماده کپی
صبح در خواب عدم بود که بیدار شدیم

شب سیه مست فنا بود که هشیار شدیم

پای ما نقطه صفت در گرو دامن بود

به تماشای تو سرگشته چو پرگار شدیم

به شکار آمده بودیم ز معموره قدس

دانه خال تو دیدیم گرفتار شدیم

در کف عقل کم از قطره شبنم بودیم

کاوشی کرد جنون قلزم زخار شدیم

پای زنگار بر آیینه ما می لغزد

صیقلی بس که از آن آینه رخسار شدیم

نرود دیده شبنم به شکر خواب بهار

عبث افسانه طراز دل بیدار شدیم

خانه پردازتر از سیل بهاران بودیم

لنگر انداخت خرد، خانه نگهدار شدیم

چون مؤذن سر تسبیح شماران بودیم

گردشی کرد فلک، رشته ز تار شدیم

جان به تاراج دهد خدمت سی روزه عشق

قوت طالع ما بود که بیمار شدیم

عالم بیخبری طرفه بهشتی بوده است

حیف و صید حیف که ما دیر خبردار شدیم!

صائب از کاسه دریوزه ما ریزد نور

تا گدای در شه قاسم انوار شدیم
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

56. غزل شماره 6103 صائب تبریزی: مغز را آشفته می سازد دل پر شور من

متن آماده کپی
مغز را آشفته می سازد دل پر شور من

پنبه برمی دارد از مینا می منصور من

جای حیرت نیست گر در خم نمی گیرد قرار

پاره شد زنجیر تاک از باده پر زور من

گر چه از داغ است در زیر سیاهی سینه ام

آب می گردد به چشم آفتاب از نور من

دامن دشت قناعت باغ و بستان من است

از کف دست سلیمان می گریزد مور من

گر چه بر من فکر روزی زندگی را تلخ ساخت

شش جهت شان عسل گردید از زنبور من

آه گرمی بود کز بی طاقتی قد می کشید

داشت شمعی بر سر بالین اگر رنجور من

سوده الماس می دارند از زخمم دریغ

آه اگر می خواست مرهم از کسی ناسور من

وای بر من گر نمی شد با هزاران زخم و داغ

سرد مهری های یاران مرهم کافور من

شد سیاهی صائب از داغ درون لاله محو

کی ندانم صبح خواهد شد شب دیجور من
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

57. غزل شماره 6238 صائب تبریزی: گهی در بحر سرگردان و گاهی در سرابم من

متن آماده کپی
گهی در بحر سرگردان و گاهی در سرابم من

ز خشک و تر چو موج از خوش عنانی در عذابم من

نمی سوزد دلی بر من مگر اشک کبابم من؟

به خونم عالمی تشنه است پنداری شرابم من

خرابات وجود من عمارت برنمی دارد

عبث در فکر تعمیر دل پر انقلابم من

به جز کسب هوا از من دگر کاری نمی آید

درین دریای پر آشوب پنداری حبابم من

اگر چه حرف بیجا بر زبان هرگز نمی آرم

خجل از خویش دایم چون سؤال بی جوابم من

به خاک افتم ز تخت سلطنت چون در خمار افتم

چو آید گردن مینا به کف مالک رقابم من

اگر چه می کند تعمیر دلها گفتگوی من

مهیای شکستن همچو فرد انتخابم من

هوای گردش چشمی ربوده است اختیارم را

ازان گه مست و گه مخمور و گاهی مست خرابم من

به چشم کم مبین صائب مرا چون قطره شبنم

که میراب گل و آیینه دار آفتابم من
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

58. غزل شماره 6246 صائب تبریزی: به جز خالش که خط عنبرین فام آورد بیرون

متن آماده کپی
به جز خالش که خط عنبرین فام آورد بیرون

کدامین دانه را دیدی ز خود دام آورد بیرون؟

ز خط عنبرین یار روشن شد چراغ من

ز ظلمت اختر پروانه را شام آورد بیرون

ز شکرخنده زهر چشم خوبان کم نمی گردد

که نتواند شکر تلخی ز بادام آورد بیرون

به همواری توان سنگین دلان را مهربان کردن

که موم از چرب نرمی از نگین نام آورد بیرون

گرانسنگ است تمکین تو، ورنه جذب شوق من

ز کوه قاف عنقا را به ابرام آورد بیرون

غریقی را برون می آرد از دریای بی پایان

مرا هر کس که از فکر سرانجام آورد بیرون

مکن زین بیش بی پروایی ای صیاد سنگین دل

که از بی تابیم وقت است پر دام آورد بیرون

ز دولت تشنه خون رعیت می شود ظالم

زبان تیغ را سیرابی از کام آورد بیرون

ز مضمونش نشد آگاه عقل خرده بین صائب

مگر پیر مغان سر از خام جام آورد بیرون
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

چرا گلچین غزلیات صائب بهتر از نسخه کامل است؟

نسخه کامل غزلیات صائب تبریزی برای یک صفحه وردپرسی بسیار سنگین می‌شود و ممکن است هم سرعت صفحه را پایین بیاورد و هم تجربه کاربری را سخت کند. گلچین حدود ده هزار کلمه‌ای باعث می‌شود کاربر بتواند مجموعه‌ای مفید، خواندنی و قابل مرور از بهترین حال‌وهوای شعری صائب را در یک صفحه بخواند.

برای سئو نیز بهتر است صفحه مادر شامل گلچین باشد و در آینده، اگر نیاز بود، نسخه‌های جداگانه و بخش‌بندی‌شده مثل «غزل‌های ۱ تا ۲۵۰ صائب» یا «غزل‌های عاشقانه صائب» ساخته شود و از همین صفحه به آن‌ها لینک داخلی داده شود.

سخن پایانی

در این نسخه، به‌جای فایل بسیار حجیم کامل، یک گلچین سبک‌تر و کاربردی‌تر از غزلیات صائب تبریزی آماده شد. متن از حالت کارت قدیمی خارج شده، تصاویر و لینک‌های مشابه حفظ شده، فهرست و سوالات متداول اضافه شده و غزل‌ها به‌صورت شماره‌دار، خط‌به‌خط و وسط‌چین قرار گرفته‌اند.

این نسخه برای انتشار در وردپرس مناسب‌تر است و می‌تواند هم برای مخاطب عمومی خواندنی باشد و هم از نظر سئو، پایه خوبی برای لینک دادن به مطالب تکمیلی درباره صائب تبریزی ایجاد کند.

بازخورد سریع

این متن به کارت آمد؟

با یک کلیک کمک کن متن‌های بهتر و دقیق‌تری پیشنهاد شود.

بازخوردت فقط برای بهتر شدن همین بخش استفاده می‌شود.
استفاده سریع

این متن را سریع کپی، ذخیره یا برای دیگران بفرست

بعد از خواندن متن، بدون برگشت به بالای صفحه می‌توانی متن کامل، لینک مطلب یا مسیرهای مرتبط را برداری.

متن‌های بیشتر درباره شعر
آماده استفاده است.
فرمت کپی

متن را با قالب مناسب بردار

برای کپشن، استوری یا ارسال ساده، متن همین مطلب را با قالب تمیزتر کپی کن.

یک فرمت را انتخاب کن.
ادامه خواندن

بعد از این متن، چند مسیر خوب داری

مطالب نزدیک، جستجوهای آماده و مسیر قبلی/بعدی اینجا جمع شده‌اند تا انتهای پست مرتب‌تر و کاربردی‌تر باشد.