پرش به محتوای اصلی
متن ها
حالت خواندن تنظیمات روی همین مرورگر ذخیره می‌شود

اشعار مهستی گنجوی با مجموعه شعر کهن عاشقانه (غزلیات، رباعیات و …)

منتشر شده: 2024/07/08 به‌روزرسانی: 2026/06/29 موضوع: اشعار کهن
103 متن قابل کپی در این صفحه
موضوع‌های مرتبط: اشعار کهن
متن‌ها را می‌توانی جداگانه از روی هر کارت کپی یا ذخیره کنی، یا با دکمه بالا همه کارت‌های متن این صفحه را یک‌جا برداری.
دسترسی سریع

متن‌های داخل این صفحه

روی هر مورد بزن تا مستقیم به همان متن بروی و سریع کپی کنی.

60 متن

برای سبک ماندن صفحه، فقط 24 مورد اول در این فهرست آمده است.

راهنمای سریع:هر متن را می‌توانی جداگانه کپی یا ذخیره کنی. برای دیدن متن بعدی از دکمه «متن بعدی» استفاده کن.
103متن آماده
0کپی ثبت‌شده

در این بخش از سایت متن‌ها اشعار مهستی گنجوی را برای شما دوستان آماده کرده‌ایم. مهستی گنجوی با نام اصلی منیژه، شاعر ایرانی، در سده پنجم و ششم هجری قمری می‌زیست. مهستی پس از خیام، برجسته‌ترین رباعی‌سرای ایران به‌شمار می‌آید و او را پایه‌گذار مکتب شهرآشوب در قالب رباعی می‌دانند. اشعار او بیان عشق و شیدایی، شوخ‌طبعی و رعنایی، صداقت و زیبایی است و سرشار از نشاط و به دور از غم و اندوه است.

اشعار مهستی گنجوی با مجموعه شعر کهن عاشقانه (غزلیات، رباعیات و ...)

غزلیات

متن آماده کپی
چون اشتیاق من به تو افزون ز شرح بود ممکن نشد که شرح دهم اشتیاق را از تلخی فراق تو تلخ است عیش من اندازه نیست تلخی روز فراق را
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
جام را در کف دست تو نشست دگر است ید بیضا دگر و دست تو دست دگر است
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
غزلیات
متن آماده کپی
طفل اشکم مدام در نظر است چه توان کرد‌؟ پارهٔ جگر است می‌رود یار و مدعی از پی خوب و زشت زمانه در گذر است
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
در فغانم از دل دیرآشنای خویشتن خو گرفتم همچو نی با ناله‌های خویشتن جز غم و دردی که دارد دوستی‌ ها با دلم یار دلسوزی ندیدم در سرای خویشتن من کیم؟ دیوانه‌ای کز جان خریدار غم است راحتی را مرگ می‌داند برای خویشتن شمع بزم دوستانم زنده‌ام از سوختن در ورای روشنی بینم فنای خویشتن آن حبابم کز حیات خویش دل برکنده‌ام زان که خود بر آب می‌بینم بنای خویشتن غنچه پژمرده‌ای هستم که از کف داده‌ام در بهار زندگی عطر و صفای خویشتن آرزوهای جوانی همچو گل بر باد رفت آرزوی مرگ دارم از خدای خویشتن همدمی دلسوز نبود «مهستی» را همچو شمع خود بباید اشک ریزد در عزای خویشتن
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
آن خال عنبرین که نگارم به رو زده دل می‌برد از آنکه به وجه نکو زده قصاب‌وار مردم چشمم به چابکی مژگان قناره کرده و دل‌ها بر او زده در کوزه آب پیش لبش در چکی چکیست ورنه ز دسته دست چرا در گلو زده عشاق سربه‌سر همه دیوانه گشته‌اند تا او گره به سلسله مشکبو زده
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
ای دل از عشق گر دمی یابی بر کف خاک آدمی یابی گر دمی خفته عشق در دیده از ازل تا ابد دمی یابی پادشاهی کنی سلیمان وار اگر از عشق خاتمی یابی
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

مطلب مشابه: اشعار ایرج میرزا با مجموعه اشعار احساسی زیبا شامل 200 غزلیات، رباعیات و …

غزلیات
متن آماده کپی
از من طمع وصال داری الحق هوس محال داری وصلم نتوان به خواب دیدن این چیست که در خیال داری جائی که صبا گذر ندارد آیا تو کجا مجال داری
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
کاشکی انگشتوانش بودمی تا در انگشتش همی فرسودمی تا هر آنگاهی که تیر انداختی خویشتن را کج بدو بنمودمی تا به دندان راست کردی او مرا بوسه‌ای چند از لبش بربودمی
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
شبی در برت گر بیاسودمی سر فخر بر آسمان سودمی جمال تو گر زانکه من دارمی بجای تو گر زانکه من بودمی به بیچارگان رحمت آوردمی برافتادگان بر ببخشودمی
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

قطعات

متن آماده کپی
در این زمانه عطا و کرم مخواه از کس چرا که نقش کرم بی ثبات شد چون یخ نشان جود چو سیمرغ و کیمیا گردید به کشتزارِ سخاوت، کنون فتاد ملخ اگر سراسر این ملک را بگردی نیست نه از طعام نشانی نه دود از مطبخ
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

مطلب مشابه: اشعار سنایی با مجموعه شعر احساسی؛ 100 شعر شامل غزلیات، رباعیات و …

قطعات
متن آماده کپی
صابرا نامه گرامی تو روح افسرده را روان بخشد مسرع کلک تو به فن ادب روشنی بر ظلام جان بخشد «مهستی» را کلام شیوایت راحت جسم ناتوان بخشد با شمیم چکامه و غزلت دین گل را به باغبان بخشد به هوای مصاحبات تو دل صابری را به این و آن بخشد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
آن دزد چون بود که به خانه درون شود خانه ز بیم دزد ز روزن برون شود خانه روان و دزد طلبکار خانگی چون خانه رفت خانگی او را زبون شود
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
آخر زمان که طبع حکیمان نگون شود سه صد حکیم مر جلبی را زبون شود آن دزد دام دان که طلبکار ماهی است و آن خانه آب دان که ز روزن برون شود
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
باید سه هزار سال کز چشمه حور تا کان گهر گردد و یا معدن زر شاها تو به یک سخن کنار و دهنم هم معدن زر کردی و هم کان گهر
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
چون خواهم رفت بی تو چندین منزل کز دست شدم هم به نخستین منزل
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
شبی به طنز گفتم به خواجه پور خطیب نس فراخ چو بینی ز خشک و تر بفرست اگر ز علت پیری ز مردی افتادی به عاریت بر خاتون ز . . . خر بفرست ور این دو جنس که گفتم نیافتی آنگه بده به غیر و ستان مزد خویش زر بفرست
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

مطلب مشابه: اشعار عارف قزوینی (غزلیات، تصنیف و دیگر اشعار این شاعر بزرگ)

قطعات
متن آماده کپی
از جماع نره خر بر ماده خر رغبتی بر طبع خاتون اوفتاد با عمود شوهرش در نیمه شب از جلو آویخت در . . .ون اوفتاد گفت از بیراهه بیرون کن سمند گفت سرکش هست و مجنون اوفتاد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
گر بیفتد یک سر مویی ز خاتون زمان بس گنه آویزه دارد بی ریا و ریب و شک آنچه حیوان است از تأثیر او . . . شود روسپی زاید میان آب دریاها سمک
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
بس سپوزید خواجه خاتون را اول روز تا به آخر شام دیو شهوت به لب گزید انگشت ته کشید آب غسل در حمام
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
طیبتی نیک گویمت بشنو رسم مردی مجوی از معنون هر چه تنگ است دست بخشش او به همان حد گشاد دارد کون
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
از رسول بزرگ، واعظ شهر گفت روزی حکایتی خندان که به روز قیام حی قدیم چون دهد امتزاج چار ارکان هر چه از کافر و مسلمان هست جمع گردند با تن عریان می‌کند جبرئیل از مخلوق رده‌هایی جدا ز پیر و جوان هرچه پیر است سوی نار برد هرچه باشد جوان برد به جنان پیره زالی کریه و بد منظر گفت با واعظ ای خجسته‌بیان این حدیثی که نقل فرمودی ز آن رسول بزرگ هر دو جهان شامل حال ما اگر باشد تیز بر ریش مردم نادان
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

مطلب مشابه: اشعار صائب تبریزی با 90 شعر زیبای عاشقانه شامل غزلیات، تک بیتی و ..

قطعات
متن آماده کپی
ندانم ترا «تاج دین» یاد هست که بر خط تو ماه سر می‌نهاد ملک خسرو خاندان رسول که قیمت ترا صد گهر می‌نهاد تو چون تخت زیر ملک چارپای ملک بر زبر تاج بر می‌نهاد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
در آن شه ره دیو کز پس نهیب فرشته چو طاوس پر می‌نهاد غلامان مخدوم فردوس را از اسبی که پی بر قمر می‌نهاد به هر یک دو فرسنگ صد بار بیش فرو می‌گرفتند و بر می‌نهاد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
صحبت بی‌خرد، سخندان را هم به کردار گاو بد باشد گرچه بسیار شیر دوشی از او آخر کار او لگد باشد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
پوستینی بخواستم از تو تا زمستان به سر بریم در آن حرمت ما بر تو بود چنانک حرمت پوستین بر تابستان بده ای خواجه پوستینم هین بیشتر زانک پوستینت هان
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
بخدائی که . . . ن فرض کردست بندگی کردن که مرا مرگ خوشتر از آنک این چنین با تو زندگی کردن
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
درد هجران تو خون کرد دلم ثم اجری الدم من آماقی ساقی‌ام داد از آن درد خلاص احسن الله جزاء الساقی
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
. . . آلوده بیاری و نهی بر . . .س من بوسه‌ای چند به تزویر دهی بر نس من
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

رباعیات

متن آماده کپی
دوشینه شبم بود شبیه یلدا آن مونس غمگسار نامد عمدا شب تا به سحر ز دیده دُر می‌سفتم می‌گفتم رب لاتذرنی فردا
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
حمامی را بگو گرت هست صواب امشب تو بخسب و تون گرمابه متاب تا من به سحرگهان بیایم به شتاب از دل کنمش آتش وز دیده پر آب
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
رباعیات
متن آماده کپی
گر باد پریر خود نرگس بفراخت دی درع بنفشه نیز بر خاک انداخت امروز کشید خنجر سوسن از آب فردا سپر از آتش گل خواهد ساخت
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
آتش بوزید و جامهٔ شوم بسوخت وز شومی شوم نیمهٔ روم بسوخت بر پای بُدم که شمع را بنشانم آتش ز سر شمع همه موم بسوخت
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت یار آمد و می در قدح یاران ریخت آن عنبر تر رونق عطاران بُرد و آن نرگس مست خون هشیاران ریخت
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
لاله چو پریر آتش شور انگیخت دی نرگس آب شرم از دیده بریخت امروز بنفشه عطر با خاک آمیخت فردا سحری باد سمن خواهد بیخت
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
چون دلبر من به نزد فصّاد نشست فصّاد سبک دست سبک دستش بست چون تیزی نیش در رگانش پیوست از کان بلور شاخ مرجان برجست
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
در مرو پریر لاله آتش انگیخت دی نیلوفر به بلخ در آب گریخت در خاک نشابور گل امروز آمد فردا به هری باد سمن خواهد ریخت
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

مطلب مشابه: اشعار وحشی بافقی و مجموعه 100 شعر عاشقانه غزلیات، قصاید، قطعات و …

متن آماده کپی
هرلحظه غمی به مستمندی رسدت تیری به جفا به دردمندی رسدت در کشتن عاشقان از این بیش مکوش زنهار مبادا که گزندی رسدت
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
خط بین که فلک بر رخ دلخواه نبشت بر برگ گل و بنفشه ناگاه نبشت خورشید خطی به بندگیش می‌داد کاغذ مگرش نبود بر ماه نبشت
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
هنگام صبوح گر بت حورسرشت پُر می قدحی به من دهد بر لب کشت هرچند که باشد این سخن از من زشت سگ به ز من ار هیچ کنم یاد بهشت
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
رباعیات
متن آماده کپی
با من لب تو چو زلف تو بسته چراست؟ چشم خوش تو خصم من خسته چراست؟ ابروی کمان مثالت اندر حق من گر نیست جفای چرخ پیوسته چراست؟
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
گفتی که بدین رخان زیبا که مراست چون خلد، وثاق تو بخواهم آراست امروز در این زمانه آن زهره که راست؟ تا گوید کان خلاف گفتی با راست
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
بازار دلم با سر سودات خوش‌ست شطرنج غمم با رخ زیبات خوش‌ست دائم داری مرا تو در خانهٔ مات ای جان و جهان مگر که با مات خوش‌ست
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
در میکده پیش بت تحیّات خوش است با ساغر یک منی مناجات خوش است تسبیح و مصلای ریائی خوش نیست زنّار مغانه در خرابات خوش است
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
صحّاف پسر که شهرهٔ آفاق است چون ابروی خویشتن به عالم طاق است با سوزن مژگان بکند شیرازه هر سینه که از دل غمش اوراق است
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
ایام چو آتشکده از سینهٔ ماست عالم کهن از وجود دیرینهٔ ماست اینک به مثل چو کوزه‌ای آب خوریم از خاک برادران پیشینهٔ ماست
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
افسوس که اطراف گلت خار گرفت زاغ آمد و لاله را به منقار گرفت سیماب زنخدان تو آورد مداد شنگرف لب لعل تو زنگار گرفت
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
گفتم که لبم به بوسه‌ای مهمان است گفتا که بهای بوسهٔ من جان است عقل آمد و در پهلوی من زد انگشت یعنی که خموش، بیع … که ارزان است
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
دریای سرشک دیدهٔ پر نم ماست وان بار که کوه برنتابد غم ماست در حسرت همدمی بشد عمر عزیز ما در غم همدمیم و غم همدم ماست
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
آن بت که رخش رشک گل و یاسمن است وز غمزهٔ شوخ فتنهٔ مرد و زن است دیدم به رهش ز لطف چون آب روان آن آب روان هنوز در چشم من است
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
با خصم منت همیشه دمسازی‌هاست با ما سخنت ز روی طنازی‌هاست بر عز خود و ذلت من بیش مناز کاندر پس پردهٔ فلک بازی‌هاست
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

مطلب مشابه: بهترین اشعار فردوسی؛ گزیده 70 شعر شاعر نامی ایرانی فردوسی

رباعیات
متن آماده کپی
گیسو به سر زلف تو در خواهم بست تا بنشینی چو دوش نگریزی مست پیش از مستی هر آنچم اندر دل هست میگویم تا باز نگوئی شد مست
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
آن کودک نعل‌بند داس اندر دست چون نعل بر اسب بست از پای نشست زین نادره‌تر که دید در عالم بست بدری به سم اسب هلالی بربست
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
چون با دل تو نیست … در یک پوست در چشم تو یکرنگ بود دشمن و دوست بس بس که شکایت تو ناکرده بهست رو رو که حکایت تو ناگفته نکوست
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
جوله پسری که جان و دل خستهٔ اوست از تار دو زلفش تن من بستهٔ اوست بی پود چو تار زلف در شانه کند ز آن این تن زار گشته پیوستهٔ اوست
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
آتش‌روئی پریر در ما پیوست دی آب رخم ببرد و عهدم بشکست امروز اگر نه خاک پایش باشم فردا برود، باد بماند در دست
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
دل جای غم توست چنان تنگ که هست گل چاکر روی تو به هر رنگ که هست از آب دو چشم من بگردد هر شب جز سنگ دلت هر آسیا سنگ که هست
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
چندان که نخواهی غم و رنجوری هست در دوستیت آفت مهجوری هست هنگام وداع‌ست چه می‌فرمائی یک ساعته دیدار تو دستوری هست
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
در خانهٔ تو آن چه مرا شاید نیست بندی ز دل رمیده بگشاید نیست گویی همه چیز دارم از مال و منال آری همه هست آنچه می‌باید نیست
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
امشب شب هجران و وداع و دوری‌ست فردا دل را بدین سبب رنجوری‌ست ای دل تو همی سوز تو را فرمان‌ست وای دیده تو خون‌گری تو را دستوری‌ست
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد

اشعار کوتاه از مهستی شاعر زن ایرانی

متن آماده کپی
در آتش دل پریر بودم بنهفت دی باد صبا خوش سخنی با من گفت کامروز هر آن که آبرویی دارد فرداش به خاک تیره می‌باید خفت
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
سرمایهٔ خرمی به جز روی تو نیست و آرامگه خلق به جز کوی تو نیست آن جفت که طاق است قد و سایهٔ توست وان طاق که جفت است جز ابروی تو نیست
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
اشعار کوتاه از مهستی شاعر زن ایرانی
متن آماده کپی
ما را به دم پیر نگه نتوان داشت در حجرهٔ دلگیر نگه نتوان داشت آن را که سر زلف چو زنجیر بود در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
شب‌ها که به ناز با تو خفتم همه رفت دُرها که به نوک غمزه سفتم همه رفت آرام دل و مونس جانم بودی رفتی و هر آنچه با تو گفتم همه رفت
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
در عالم عشق تا دلم سلطان گشت آزاد ز کفر و فارغ از ایمان گشت اندر ره خود مشکل خود خود دیدم از خود چو برون شدم رهم آسان گشت
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
چون شانه و سنگ اگر پذیرد رایت تا فرمائی به لعل گوهرزایت دستی به صد انگشت زنم در زلفت بوسی به هزار لب نهم بر پایت
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
من برخی آبی که رود در جویت من مردهٔ آتشی که دارد خویت من چاکر خاکی که فتد در پایت من بندهٔ بادی که رساند بویت
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
اشعار کوتاه از مهستی شاعر زن ایرانی
متن آماده کپی
ای گشته خجل پری و حور از رویت خورشید گرفته وام نور از رویت در آرزوی روی تو داریم امروز روئی و هزار اشک دور از رویت
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
در طاس فلک نقش قضا و قدر است مشکل گرهیست خلق از این بی‌خبر است پندار مدار کین گره بگشایی دانستن این گره به قدر بشر است
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
سوگند به آفتاب یعنی رویت و آنگاه به مشک ناب یعنی مویت خواهم که ز دیده هر شبی آب زنم مأوای دل خراب یعنی کویت
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
تیر ستم تو را دلم ترکش باد صد سال بقای آن رخ مهوش باد در خاک درِ تو مُرد خوش خوش دل من یا رب که … که خاکش خوش باد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
آن روز که مرکب فلک زین کردند آرایش مشتری و پروین کردند این بود نصیب ما زدیوان قضا ما را چه گنه قسمت ما این کردند
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
در دهر مرا جز تو دل‌افروز مباد بر لعل لبت زمانه فیروز مباد و آن شب که مرا تو در کناری یا رب تا صبح قیامت نشود روز مباد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
بی یاد تو در تنم نفس پیکان باد دل زنده باندهت چو تن بیجان باد گر در تن من بهیج نوعی شادیست الا به غمت پوست برو زندان باد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
گر ملک تو مصر و روم و چین خواهد بود آفاق تو را زیر نگین خواهد بود خوش باش که عاقبت نصیب من و تو ده گز کفن و سه گز زمین خواهد بود
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
اشعار کوتاه از مهستی شاعر زن ایرانی
متن آماده کپی
ای باد که جان فدای پیغام تو باد گر برگذری به کوی آن حورنژاد گو در سر راه مهستی را دیدم کز آرزوی تو جان شیرین می‌داد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
چشمم چو بر آن عارض گلگون افتاد دل نیز ز راه دیده بیرون افتاد این گفت منم عاشق و آن گفت منم فی‌الجمله میان چشم و دل خون افتاد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
کردی به سخن پریرم از هجر آزاد بر وعدهٔ بوسه دی دلم کردی شاد گر ز آنچه پریر گفته‌ای ناری یاد باری سخنان دینه بر یادت باد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
ز اندیشهٔ این دلم به خون می‌گردد کاخر کار من و تو چون می‌گردد تا چند به من لطف تو می‌گردد کم تا کی به تو مهر من فزون می‌گردد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
غم با لطف تو شادمانی گردد عمر از نظر تو جاودانی گردد گر باد به دوزخ برد از کوی تو خاک آتش همه آب زندگانی گردد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
مشکی که ز چین ختن آهو دارد از چینِ سرِ زلف تو آهو دارد آن کس که شبی با غم تو یار بشد تا وقت سحر ناله و آهو دارد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
اشعار کوتاه از مهستی شاعر زن ایرانی
متن آماده کپی
جانانه هر آن کس که دلی خوش دارد جان همه بی‌دلان مشوش دارد زنهار ز آه من بیندیش که آن دوری‌ست که زیر دامن آتش دارد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
جان در ره عاشقی خطر باید کرد آسوده دلی زیر و زبر باید کرد وانگه ز وصال باز نادیده اثر با درد دل از جهان گذر باید کرد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
شاها فلکت اسب سعادت زین کرد وز جملهٔ خسروان تو را تحسین کرد تا در حرکت سمند زرین نعلت بر گل ننهد پای زمین سیمین کرد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
قصه چه کنم که اشتیاق تو چه کرد با من دل پر زرق و نفاق تو چه کرد چون زلف دراز تو شبی می‌باید تا با تو بگویم که فراق تو چه کرد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
بگذشت پریر باد بر لاله و ورد دی خاک چمن سنبل تر بار آورد امروز خور آب شادمانی زیراک فردا همی آتش غم باید خورد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
هر کارد که از کشتهٔ خود برگیرد و اندر لب و دندان چو شکر گیرد گر باز نهد بر گلوی کشتهٔ خود از ذوق لبش زندگی از سر گیرد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
آن یار کله‌دوز چه شیرین دوزد انواع کلاه از در تحسین دوزد هر روز کلاه اطلس لعلی را از گنبد سیمین‌زِهِ زرین دوزد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
چشم ترکت چون مست برمی‌خیزد شور از می و می‌پرست برمی‌خیزد زلفت چو به رقص در میان می‌آید صد فتنه به یک نشست بر‌می‌خیزد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
تیرش به لب چشمهٔ نوش تو رسد گوئی زهش از حدیث من تافته‌اند زیرا که به صد حیله به گوش تو رسد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
شاها ز منت مدح و ثنا بس باشد وز پیرزنی تو را دعا بس باشد گر گاو نیم شاخ نه در خورد منست ور گاو شدم شاخ دو تا بس باشد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
سرمایهٔ روزگارم از دست بشد یعنی سر زلف یارم از دست بشد بر دست حنا نهادم از بهر نگار در خواب شدم نگارم از دست بشد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
گفتم نظری که عمر من فاسد شد گفتا ز حسد جهان پر از حاسد شد گفتم بوسی به جان دهی گفت برو بازار لب من اینچنین کاسد شد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
این اشک عقیق رنگ من چون بچکد آب از دل سنگ و چشم گردون بچکد چشمم چو ز تو برید ازو خون بچکید شک نیست که از بریدگی خون بچکد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
اشعار کوتاه از مهستی شاعر زن ایرانی
متن آماده کپی
سودازدهٔ جمال تو باز آمد تشنه شدهٔ وصال تو باز آمد نو کن قفس و دانهٔ لطفی تو بپاش کان مرغ شکسته بال تو باز آمد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
ایام بر آن است که تا بتواند یک روز مرا به کام دل ننشاند عهدی دارد فلک که تا گرد جهان خود می‌گردد مرا همی گرداند
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
تا از تف آب چرخ افراشته‌اند غم در دل من چو آتش انباشته‌اند سرگشته چو باد می‌دوم در عالم تا خاک من از چه جای برداشته‌اند
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
آن‌ها که هوای عشق موزون زده‌اند هر نیم شبی سجاده در خون زده‌اند نشنیدستی که عاشقان خیمهٔ عشق از گردش هفت چرخ بیرون زده‌اند
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
پیوسته خرابات ز رندان خوش باد در دامن زهد و زاهدی آتش باد آن دلق به صد پاره و آن صوف کبود افتاده به زیر پای دُردی‌کش باد
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
گل ساخت ز شکل غنچه پیکانی چند تا حمله برد به حسن بر تو دلبند خورشید رخت چو تیغ بنمود از دور پیکان سپری کرد سپر هم افکند
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
شهری زن و مرد در رخت می‌نگرند وز سوز غم عشق تو جان در خطرند هر جامه که سالی پدرت بفروشد از دست تو عاشقان به روزی بدرند
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
شاهان چو به روز بزم ساغر گیرند بر باد سماع و چنگ چاکر گیرند دست چو منی که پای بند طرب است در چرم نگیرند که در زر گیرند
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
بس جور کز آن غمزهٔ زیبات کشند بس درد کز آن قامت رعنات کشند بر نطع وفا بیار شطرنج مراد آخر روزی به خانهٔ مات کشند
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
متن آماده کپی
شب را چه خبر که عاشقان می چه کشند وز جام بلا چگونه می زهر چشند ار راز نهان کنند غمشان بکشد ور فاش کنند مردمانش بکشند
پسندیده‌شده0 کپی‌شده0
کپی شد
بازخورد سریع

این متن به کارت آمد؟

با یک کلیک کمک کن متن‌های بهتر و دقیق‌تری پیشنهاد شود.

بازخوردت فقط برای بهتر شدن همین بخش استفاده می‌شود.
استفاده سریع

این متن را سریع کپی، ذخیره یا برای دیگران بفرست

بعد از خواندن متن، بدون برگشت به بالای صفحه می‌توانی متن کامل، لینک مطلب یا مسیرهای مرتبط را برداری.

متن‌های بیشتر درباره اشعار کهن
آماده استفاده است.
فرمت کپی

متن را با قالب مناسب بردار

برای کپشن، استوری یا ارسال ساده، متن همین مطلب را با قالب تمیزتر کپی کن.

یک فرمت را انتخاب کن.
ادامه خواندن

بعد از این متن، چند مسیر خوب داری

مطالب نزدیک، جستجوهای آماده و مسیر قبلی/بعدی اینجا جمع شده‌اند تا انتهای پست مرتب‌تر و کاربردی‌تر باشد.